نگین سلیمان / سیدحجت الله موسوی زاده

فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی ، علمی ، اعتقادی ، تاریخی ، دفاع مقدس

نگین سلیمان / سیدحجت الله موسوی زاده

سیدحجت الله موسوی زاده
نگین سلیمان / سیدحجت الله موسوی زاده فرهنگی ، مذهبی ، اجتماعی ، علمی ، اعتقادی ، تاریخی ، دفاع مقدس

پست ثابت

                                    پست ثابت 

                        


برچسب‌ها: معصومین , مناسبتها

تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

شبی ار به دستم افتد سر زلف یار

شبی ار به دستم افتد سر زلف یار

همه مو به مو شمارم غم بی شمار خود را...

 

دوستان مرا ببخشید ، این روزها با این پست ها بر دل زخمی شما نمک پاشیدم؛

اما چه کنم ، این روزها اعصاب همه معصومین و امام زمان خراب است ، خدا به فریاد امام زمان برسد!

نقل می کنند علامه امینی شب عاشورا برای امام زمان صدقه کنار

می گذاشت و می گفت قلب آقا در فشار است!

اشک امانم نمی دهد اما هر جور شده این را هم برایتان می نویسم:

کاروان اسرا به شام رسیدند ، نیمه های شب یزید با خبر شد که دختر

سه ساله ای از کاروان اسرا بی قراری می کند ، پرسید چه می خواهد؟

گفتند بهانه پدرش را می گیرد؛

یزید دستور داد سر را در طبقی گذاشتند و به زینب دادند تا نزد طفل ببرد، زینب سر را جلوی رقیه گذاشت ، دخترک گفت عمه من که از تو غذا نخواستم ، من بابایم را می خواهم؛

                        

زینب گفت عزیز دلم این سر بابای توست، آنگاه پارچه را کنار زد ، دختر آنقدر این سر را نوازش کرد و بویید و بوسید و با او درد و دل نمود تا غش کرد!

زینب هر چه او را صدا زد ، جوابی نیامد!

( شما را به خدا آیا این درست است که سر بریده پدر را جلوی دختر

سه ساله اش بگذارند؟! )

زینب در تدارک غسل و کفن و دفن کودک بر آمد ، غساله را خبر کردند ، غساله وقتی بدن کبود دختر را دید ، گفت من این دختر را غسل نمی دهم ، زیرا بدنش کبود است و شاید بیماری مسری داشته است!

زینب برایش توضیح داد که این کبودی بر اثر کتک کاری آل امیه بر بدن این طفل نقش بسته!

هر جور که بود دختر را غسل و کفن و دفن کردند و زینب وقتی به کربلا بازگشت و بر سر قبربرادر آمد ، رقیه همراهش نبود...


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی , مناسبتها , معصومین

تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

نیزه خم شد و پایین آمد!

نیزه خم شد و پایین آمد!

 

مصائب کربلا آنقدر زیاد است که نمی دانی از کدام شان بگویی ؛

شخصی که نیزه دار سر اباعبدالله الحسین در راه کربلا به شام بود ، چنین نقل می کند:

« شبی در بین راه برای خواب و استراحت در نقطه ای توقف کردیم ، نیزه ای که سر حسین بر آن بود تحویل من بود ، نیزه را در زمین فرو کردم و در کنار آن دراز کشیدم ، ناگهان نیمه های شب متوجه شدم دختر بچه ای آهسته از جای خود بلند شد و به کنار نیزه آمد ، من خودم را به خواب زدم تا ببینم

می خواهد چکار کند؛

دیدم نیزه خود به خود خم شد ، آنقدر خم شد تا دست دختر بچه به سر مبارک رسید ، آنگاه با چشمان خودم دیدم که آن سر و دختر یکدیگر را بوسیدند و بعد از آن نیزه دوباره راست شد و به حالت اول برگشت! »

                     

--------------------

نگین سلیمان نوشت :

« تمام ماجراهایی که از کربلا در این وبلاگ نقل می شود ، مورد اتفاق تمام یا اکثر مقاتل هستند و از خودم چیزی نمی نویسم.»


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی , مناسبتها , معصومین

تاريخ : جمعه نهم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

مادران نخوانند!

مادران نخوانند!

« امام حسین علیه السلام » برای بیدار کردن آن قوم غافل و سیه دل به شیوه های متفاوتی متوسل شد ، از استدلال عقلی و دینی گرفته تا شواهد تاریخی و اثبان نسبیت خود با پیامبر خدا و... ، یکی دیگر از روشهای امام برای هدایت آن قوم که امام به هدایت آنها تشنته تر از تشنگی به آب بود ، وارد شدن از در عاطفه بود ، امام طفل شش ماهه اش را در بغل گرفت و به میدان رفت ، همه اتمام حجت ها را کرده بود اما اثری نداشت ، این بار

« علی اصغر» را به لشکریان «عمر سعد» نشان داد و فرمود :

«اگر به من رحم نمی کنید ، به این طفل رحم کنید و مقداری آب به او بدهید! »

عمر سعد « حرمله » را صدا زد و گفت چرا نشسته ای ؟ مگر زیر گلوی این طفل را نمی بینی ؟!

حرمله تیر سه شعبه ای را در کمان گذاشت ( گلوی به این نازکی که نیاز به تیر سه شعبه نداشت ) و گلوی اصغر را نشانه رفت ، راوی می گوید آن تیر گوش تا گوش گلوی علی اصغر را پاره کرد و این طفل شیر خوار چون ماهی که از آب بیرون افتاده باشد شروع به «تلذی» کرد ، یعنی هی دهانش باز و بسته می شد تا از دنیا رفت!

  امام مشتی از خون علی اصغر را به آسمان پاشید و عرض کرد :

«خدایا این قربانی را از من قبول کن! »

راوی می گوید حتی یک قطره از آن خون به زمین بازنگشت...

تا اینجایش حرفی نیست ، اما بقیه ماجرا را بخوانید :

                                                 

امام وقتی چنین دید ، برای اینکه  «رباب» ( مادر علی اصغر ) طفل را نبیند ، او را زیر عبایش مخفی کرد ، راوی می گوید امام سه بار به پشت خیمه ها آمد تا آن طفل را جایی دفن کند اما هر بار از ترس اینکه رباب او را نبیند هی دوباره بر می گشت ، بار چهارم آقا موفق شد در پشت خیمه ها اندکی زمین را بکند و طفل را در آن دفن کند اما افسوس که این صحنه هم دور از چشم رباب نماند!

وقتی ماجرای کربلا و عاشورا تمام شد و یاران هم کشته شدند و خیمه ها را به آتش کشیدند و غارت کردند و زنان و کودکان برای اسارت آماده

می شدند ، لشکریان عمر سعد سرهای شهدا را بر روی نیزه ها می کردند تا آنها را نزد «ابن زیاد» در شام ببرند و از او انعام بگیرند!

از قضا سپاهیان عمر سعد متوجه دفن علی اصغر هم شده بودند و مکان احتمالی آن را حدس می زدند ، لذا آنقدر با سرنیزه زمین را شخم زدند تا عاقبت آن طفل بیگناه را پیدا کردند و از مدفن خود بیرون آوردند ، سرش را از بدن جدا کردند و بر نیزه زدند اما مشکل اینجا بود که آن سر آنقد ر کوچک بود که بر روی نیزه جای نمی گرفت ، لذا لشکریان با پارچه ای سر را بر نیزه بستند و با سایر سرها و اسرا به سوی شام حرکت کردند...

عرض می کنیم یا ابا عبدالله ، کاش ما هم در آن بیابان با شما بودیم ، هزاران بار کشته می شدیم و امروز اخبار این مظلومیت تو و اطفال و یاران و

عشیره ات به گوش ما نمی رسید!

اصلا کجا برویم که صدای مظلومیت تو را تا پایان تاریخ نشنویم...؟!


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , معصومین , تاریخی

تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

آثار و اهمیت دائم الوضو بودن!

آثار و اهمیت دائم الوضو بودن !

                 

 ( مرحوم ) آیت الله شاه آبادی( عارف بزرگ و استاد عرفان ) برای جلوگیری از شر نفس و شیطان ، دوام بر وضو را سفارش می فرمودند و می گفتند وضو به منزله لباس جندی ( لباسی که مجاهد به هنگام جهاد در میدان رزم

می پوشد ) است ، و اگر کسی در حالی که وضو دارد از دنیا برود ، شهید از دنیا رفته است، چنانکه در روایت از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم آمده اگر می توانی دائم الوضو باشی ، چنین باش ، زیرا ملک الموت هر گاه جان بنده را بگیرد و او وضو داشته باشد ، برایش شهادت نوشته می شود.

                                                     میزان الحکمة / جلد 13


برچسب‌ها: احکام و فقه , بزرگان و علما و دانشمندان

تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

شکمهایتان از حرام پر شده!

شکمهایتان از حرام پر شده!

 http://www.picturesanimations.com/t/tulips/4.gifhttp://www.picturesanimations.com/t/tulips/4.gifhttp://www.picturesanimations.com/t/tulips/4.gifhttp://www.picturesanimations.com/t/tulips/4.gifhttp://www.picturesanimations.com/t/tulips/4.gif

سیدالشهداء علیه السلام امام است ، مهربان است ، روز عاشورا برای آنکه آن قوم فریب خورده و شقی را بیدار کند و به راه بیاورد ، سوار بر شتر پیامبر شد ، عمامه پیامبر را بر سر گذاشت ، خودش را معرفی کرد ، آنها را موعظه و نصیحت نمود، فرمود چرا می خواهید مرا بکشید؟ آیا حرامی را حلال

کرده ام؟

آنها امام را سنگباران کردند و گفتند ما از پدرت بغض و کینه داریم!

                      

امام وقتی دید موعظه اثر ندارد ، فرمود : اینکه حرفهای من در شما اثر

نمی کند ، به خاطر این است که شکمهایتان از حرام پر شده!

( لقمه حرام انسان را تا صف لشکریان یزید می برد و به کشته شدن انسانهایی چون شهدای کربلا و در رأس همه به کشتن اباعبدالله الحسین رضایت می دهد! )

تذکر: کم کاری ، ندادن خمس و زکات ، رشوه ، رباخواری، دزدی و اختلاس و... همه و همه از مصادیق لقمه حرام هستند که گاهی ما به آن مبتلا هستیم و خود نمی دانیم ، شمر و یزید کوچکی در درون ماست

اما نمی بینیم.

                                سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی , مناسبتها , معصومین

تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

ذکر مصیبتی از قمر بنی هاشم علیه السلام

ذکر مصیبتی از قمر بنی هاشم علیه السلام


«یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربنا بحق اخیک الحسین» ای آقایی که غم و غصه از چهره برادرت امام حسین سلام الله علیه برطرف کردی غم و غصه های ما را هم برطرف کن.
حتی غیر مسلمانها هم وقتی به حضرت توسل می‌کنند، حضرت دست خالی ردشان نمی‌کند.
یک آقایی می‌گفت:

شب تاسوعا به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها مشرف شدم. عرض کردم:

یا اباالفضل سلام الله علیه لطف کنید باب الحوائجی تان را به من نشان بدهید.
حاجت من زیارت کربلاست، آرزویم زیارت شماست، عرض کردم:

آقا جان من کربلا می‌خواهم!

یکی دو ساعت بعد یک بنده خدایی به من برخورد کرد، گفت:

فلانی ما فردا صبح زود می خواهیم به کربلا برویم، تو هم می‌آیی؟

گفتم: من از خدایم است.
گفت: خدا شاهد است فردا که روز تاسوعا بود در حرم حضرت اباالفضل سلام الله علیه بودم.

                            
حضرت اباالفضل باب الحسین سلام الله علیه است، رئیس دفتر است؛ مرحوم حائری مازندارنی نقل کرده:

یک کسی به کربلا مشرف شده بود.
به حرم امام حسین سلام الله علیه زیاد می‌رفت، ولی حرم حضرت اباالفضل سلام الله علیه خیلی کم می‌‌رفت.

حضرت زهرا سلام الله علیها را در خواب دید؛
دید که خانم برایش اعتنایی نمی‌کند؛

عرض کرد: بی‌بی جان چرا به من بی‌اعتنایی می‌کنید؟

فرمود: چون به زیارت قبر فرزندم نمی‌روی.
عرض کرد: بی‌بی جان خدا شاهد است که من هر روز چند مرتبه به زیارت امام حسین سلام الله علیه می‌روم.

فرمود: «تزور ولدی الحسین ولاتزور ولی العباس» به زیارت فرزندم امام حسین سلام الله علیه می‌روی ولی چرا به زیارت فرزندم حضرت اباالفضل سلام الله علیه نمی‌روی؟ مگر عباس فرزند من نیست؟

اگر ام‌البنین در کربلا نبود، جایش فاطمه زهرا سلام الله علیها آمد.
نقل می‌کنند: حضرت اباالفضل سلام الله علیه خطاب به امام حسین سلام الله علیه همیشه عرض می‌کرد: "سیدی و مولای" اما آن لحظه آخر صدا زد:
برادر، برادرت را دریاب!

می‌گویند در لحظه آخر مکاشفه شد، دید بی‌بی حضرت زهرا سلام الله علیها آمده است، می‌فرماید: فرزندم ، عباسم!

یعنی تورا به فرزندی قبول کردم...

                                   لاحول ولا قوة الا بالله


برچسب‌ها: مناسبتها , معصومین , تاریخی , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

مولایم حسین دستم را بست!

مولایم حسین دستم را بست!

 

سالها بعد از واقعه عاشورا یکی از علما او را در خواب دید ، عرض کرد شما شب « عاشورا » در « کربلا » خطاب به لشکریان « عمر سعد » فرموده بودید که فردا نمی گذارم یک تن از اینها زنده به کوفه برگردد!

فرمود آری ، اما « مولایم حسین » دست مرا بست و مرا فرستاد تا فقط آب بیاورم!

« عباس » غلو نمی کند و نسنجیده سخن نمی گوید ، به خدا قسم اگر زیبایی کربلا در آنچه اتفاق افتاد نبود ، پسر «فاتح خیبر » تمام آن بزدلان را به جهنم می فرستاد ، اما مصلحت همان بود که رقم خورد.

همه چیز باید پیش می آمد تا خاندان « بنی هاشم » و دوستانشان یک دوره کامل  امتحان بدهند ، تشنگی ، گرسنگی ، گرما ، اسارت با تحقیر شدن ، کتک خوردن اطفال ، شهادت یاران ، غارت و آتش زدن خیمه ها و هزاران حاشیه و متن دیگر  و از طرفی عشق و توحید ، اطاعت از مولا ، سبقت در شهادت و هزاران زیبایی دیگر...


برچسب‌ها: مناسبتها , معصومین , تاریخی , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

حکایتی ازمرحوم حاج مرشد چلویی!

حکایتی ازمرحوم حاج مرشد چلویی!

روزی مرحوم حاج مرشد (1) فرمود:

آن روزها که جوان بودم، کنار بخاری دیواری نشسته بودم و هیزم در آن می ریختم،
 دیدم هیزمی درون آتش هست که نمی سوزد. 
گفتم: شاید تر است. آن را از اجاق بیرون آوردم دیدم هیزم خشک است. دوباره آن را داخل اجاق کردم؛
 دیدم هیزم نمی سوزد، مقداری نفت آوردم و روی هیزم ریختم، کبریت را روشن کردم و نزدیک آن هیزم گرفتم، دیدم آتش نمی گیرد!

خیلی تعجب کردم هیزم را بیرون آوردم و در هوای روشن بردم، خوب که نگاه کردم متوجه شدم داخل این هیزم، صدها مورچه لانه کرده اندو من آنها را ندیده بودم. 
مورچه ها را به حال خود گذاشتم و به حال خود گریستم!

خدا را شکر کردم که نمی خواست من نابود کننده این مورچه ها باشم!

                          

بعد  فرمود: 
از این ماجرا خاطره ای از پدرم یادم آمد که  متجاوز از نود سال پیش با مادرم از نهاوند به سوی تهران می آمدیم و مال و اشتر داشتیم؛
در وسط راه اتراق کردیم. موقع ظهر بود، مادرم سفره غذا را که باز کرد متوجه شد تعدادی مورچه در آن است . جریان را به پدرم گفت ؛ پدرم فکری کرد و گفت:

باید برگردیم! 
مادرم پرسید: چرا؟ 
پدرم گفت: ما که از نهاوند آمدیم. مورچه ها مال آنجا هستند، خانه شان آنجاست و ما آنها را از خانه و کاشانه شان دور کردیم و گناه دارند. 
هر چه مادرم اصرار کرد که عیب ندارد، پدرم قبول نکرد و آخر سفره را با همان وضع جمع کردیم و به منزل برگشتیم ، پدرم مورچه ها را در محل خودشان رها و آزاد ساخت و گفت: 
ظلم به هر موجودی ناپسند است، هر چند مورچه باشد.
 

-----------------------

( 1 ) حاج مرشد از این جهت به « مرشد چلویی » لقب یافت که شغلش آشپزی بود و در بازار تهران کار می کرد ، او با پول خودش غذا می پخت و مجانی به فقرا می داد.          


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

یادت بخیر!

یادت بخیر عزیز دلم!

 

           

من که هیچ شباهت و سنخیتی با تو نداشته و ندارم اما چند بار برای دیدنت به قم آمدم ، نمازم را با تو خواندم ، پیشانی ات را لمس کردم!

تو را دوست داشته و دارم و از این محبت به تو چیزها دیدم!

وقتی به قم می آیم ، دومین جایی را که می بوسم ، قبر زیبای توست.

دلم می گوید محبت به تو آخرش مرا نجات می دهد ؛

دلم حسابی برایت تنگ شده...

( یک صلوات به روح بزرگش هدیه کنیم )


برچسب‌ها: بزرگان و علما و دانشمندان

تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

شتر در خواب بیند پنبه دانه!!

شتر در خواب بیند پنبه دانه!!

 

خوب به این آرم نگاه کنید ، چه ظاهر زیبایی دارد و چه ذکر توحیدی زیبایی بر روی آن نوشته شده و البته چه شکل و محتوای قشنگی هم دارد:

واحد جنگ تبلیغاتی داعش چگونه فعالیت می‌کند؟ این آرم « واحد تبلیغاتی جنگ» گروه « داعش » است!

اگر کسی اینها را نشناسد و در باره جنایاتشان چیزی نشنیده ، ندیده و یا نخوانده باشد ، با خودش می گوید عجب گروه مبارز و مجاهدی است این داعش و با این آرم که متشکل از یک پرنده ( سمبل آزادی ) و شعار توحیدی « لا اله الا الله » حتما می خواهد ریشه ظلم را برکند و پیروانش را به سعادت ابدی برساند!!

                         

                          ( شتر در خواب بیند پنبه دانه!! )

و حال آنکه مشابه اینها را می توان در جنگ « صفین » پیدا کرد ، «خوارج نهروان » ، همانهایی که پیشانی هایشان از فراوانی عبادت پینه بسته بود اما مغز نداشتند ، امام واجب الاطاعة و جانشین برحق رسول خدا را وانهادند ، از او سبقت گرفتند و رأی خود را کافی دانستند ، آنها حتی شکم زن حامله را دریدند و جنین او را از شکم بیرون کشیدند!!

                      

                         ( شتر در خواب بیند پنبه دانه!! )

همانهایی که مولای متقیان هفتاد نفرشان که قاری و حافظ قرآن بودند را گردن زد!

آری ، امروز داعش و ابوبکر بغدادی پرچم « لا اله الالله » و « محمدا رسول الله » را در دست گرفته تا با اجیر کردن گروهی بی مغز ، با دادن وعده بهشت به آنان که پاداش کشتن انسانها و مخصوصا شیعیان بی گناه می باشد ، به اهداف شوم خود برسند و تکیه بر قدرت و خلافت مست کننده دنیوی بزنند.

امیرالمؤمنین علیه السلام یک ترازوی کلی را در نهج البلاغه به ما نشان داده تا اینگونه افراد و گروهها را وزن کنیم ، اندازه بگیریم ، بشناسیم و گولشان را نخوریم ، بلکه با آنان به مقاتله برخیزیم:

امام می فرماید :

« اشبه الاشیاء بالحق الباطل ، یستحلون الخمر بالنبیذ ، و الرشاء بالهدیة و الرباء بالمعامله! »

« شبیه ترین چیزها به حق ، باطل است ، شراب را آب خرما می خوانند

( حلال می کنند ) ، رشوه را هدیه می خوانند ( حلال می کنند ) و ربا را معامله می خوانند ( حلال می کنند.)

حال هیچ جای تعجبی نیست اگر ابوبکر بغدادی و اصحابش پرجم توحید را در دست بگیرند ، نیم متر ریش بگذارند و شب را تا به صبح عبادت کنند و حلال را حرام و حرام را حلال کنند!

هر چند دست اینها برای غیر مسلمانها هم رو شده اما شیوه حق طلبی کاذب اینها خطرناکترین نوع فریب دادن انسانهای ساده لوح است.

خداوندا ، آخرین ذخیره ات را بفرست تا بنیان اینها را از جای برکند.

و البته اگر لازم باشد و بر ما تکلیف کنند ، یکی از دو راهی که قرآن پیش روی ما گذاشته ( احدی الحسنیین / کشتن یا کشته شدن ) را مشتاقانه در باره اینها به استقبال می رویم.

                                   سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اعتقادی , تاریخی , اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

کاروانی که به سوی مرگ می رفت

کاروانی که به سوی مرگ می رفت!

پدر و پسر به همراه سایر اعضای کاروان از مکه به سوی کربلا در حرکت بودند؛
پدر به پسر گفت : 
«صدایی از آسمان شنیدم که می گفت این کاروان به سوی مرگ می رود!»
پسر پرسید : 
« مگر ما بر حق نیستیم؟ »
پدر گفت : 
« آری ، ما بر حقیم »
پسر گفت :
« پس ما را از مردن باکی نیست... »
روز عاشورا فرا رسید ، پسر اولین کسی است که از بنی هاشم اذن میدان می خواهد و پدر بی درنگ او را اذن میدان می دهد.
پسر با شجاعت حیدری نفرات زیادی را از سپاه کفر وارد جهنم می کند ؛ بعد از نبردی خونین به خیمه ها برمی گردد ، از سنگینی سلاح و تشنگی به پدر شکایت می کند.
پدر او را به نزد خود فرا می خواند و زبانش را در دهانش می گذارد ؛
یکی از اهل ذوق این عمل پدر را اینگونه تعبیر می کند :
« وقتی فرزند به سن بالاتر می رسد ، پدر خجالت می کشد او را ببوسد و اینجا پدر با این بهانه خواست پسر را ببوسد! »
اهل دلی گفته است :
« پدر با این کارش چشمه های حکمت را بر قلب پسر جاری ساخت ؛»
و خوش ذوق دیگری می گوید:
« پدر خواست به پسر بفهماند که من نیز از تو تشنه ترم.»
پدر و پسر بار دیگر از هم جدا شدند ، پسر به میدان رفت و تعداد دیگری را به هلاکت رساند ( به روایتی 200 نفر را کشت )
لشکر دشمن او را تیرباران کرد ، خون پیکرش بر روی صورت اسب فرو ریخت و جلوی چشمانش را گرفت ؛
اسب اشتباهی به جای اینکه سوارش را به سوی خیمه های پدر بیاورد ، او را به میان دشمن برد ، اطرافش را محاصره و با سلاحهای مختلف پیکرش را قطعه قطعه کردند!

                            
پدر با شجاعت حیدریه خود را چون عقاب به او رسانید ، لشکر دشمن چون شغال گریخت ، پدر سر فرزند را بر زانو گرفت و او را به سینه چسبانید ، و گفت : « اف بر این دنیا بعد تو ، خدا بکشد قومی را که تو را کشت»
سیدالشهداء ننوانست جنازه علی اکبر را به خیمه ها برساند ، بنی هاشم را صدا زد ، آمدند و جنازه را به خیمه ها بردند ، زنان و کودکان ضجه زنان و ناله کنان جنازه را در میان گرفتند...


برچسب‌ها: معصومین , مناسبتها

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

با اسارت نهضتت را می کنم کامل حسین

با اسارت نهضتت را می کنم کامل حسین

                     

صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل حسین

زین سبب سر را زدم بر چوبه محمل حسین
من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل حسین
این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل حسین
می خورد بر هم لبت گویا تکلم می کنی
گاه با من گه به طفلان  گاه با قاتل حسین
ای هلال من  زبس در خاک و خون پوشیده ای
دیدنت آسان ،‌شناسایی بود مشکل حسین
اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشکم بماند کاروان در گِل حسین
با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوک نی الفت گرفته دل حسین
با تمام دردها و غصه ها و رنج ها
نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل حسین
هر چه پیش آید  خوش آید  سینه را کردم سپر
با اسارت نهضتت را می کنم کامل حسین     

                                                             


برچسب‌ها: مناسبتها , معصومین , شعر

تاريخ : شنبه سوم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

فریاد از این عمر سبک!

فریاد از این عمر سبک!

 

سلام دوستان!

میگم مرگ و میر خیلی زیاد شده ، هنوز از تشییع جنازه یا مجلس ختم اون یکی بنده خدا برنگشتی ، یه مسیج دریافت می کنی که فلانی هم به رحمت خدا رفت!

                     

گرگ اجل خیلی حملاتش زیاد شده ، به یاد اون شعر می افتم که میگه :

« ای که دستت می رسد کاری بکن / پیش از آنکه از تو ناید هیچ کار...»

خوب عوامل مرگ و میر زیاد شده ، مخصوصا مرگ زودرس ، استرس ، غم و غصه ، تصادفات ، جنگها ، بیماری ها ، گناه و... از جمله این عوامل هستن!

فریاد از این عمر سبک / زنهار از این خواب گران...

اما داشتم به یه چیز فکر می کردم ، با خودم می گفتم کشور ما به دلایلی از قبیل فقر و بیکاری و مشکلات اجتماعی و رفاهی و ترس مردم از بچه دار شدن و ازدواج ، داره به یه کشور پیر تبدیل میشه ، خلاصه مثل « ای کی یو سان » به نظرم رسید که خوبه صاحبان مهدهای کودک ، مراکز خودشونو تغییر کاربری بدن ، یعنی مهد کودک رو به خانه سالمندان تبدیل کنن ، زیرا با این وضعی که داره پیش میره ، چند سال دیگه اگه زنده باشیم ، همه پیر میشیم ، بچه هم که نداریم تا اگه بچه خوبی بود ، ما رو توی خونه نگهداری کنه ، لذا همه باید تشریف ببریم خانه سالمندان!!

دیدید هر روز که از خونه می زنیم بیرون یه دفه می بینیم یه بانک ساخته شده و مثل قارچ هی بانک از زیر زمین میزنه بیرون؟!

عنقریبه که از حالا به جای بانک ، خانه سالمندان رشد و رونق و توسعه پیدا کنه!!

شما هم از حالا می تونید به فکر تأسیس خانه سالمندان باشید!!

تازه، هیچ تعجب نکنید اگه در آینده نزدیک دیدید مدارس ابتدایی هم به نسبت دانش آموزان ابتدایی اضافه اومدن و تبدیل به خانه سالمندان و مغازه و اینجور چیزا شدن!!

   

البته اینجوری باری از روی دوش آموزش و پرورش برداشته میشه و دیگه بابت ساخت مدرسه بودجه و اعتبار نمی خواد!

خیرین مدرسه ساز هم بهتره به فکر ساخت خانه سالمندان باشن!!

                                                 سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی , طنز و تصاویر طنز

تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

توی هفت آسمون یه ستاره ندارم!

توی هفت آسمون یه ستاره ندارم!

  Flowers Animation _ dinamobomb  Flowers Animation _ dinamobomb  Flowers Animation _ dinamobomb  Flowers Animation _ dinamobomb  Flowers Animation _ dinamobomb

خیلی حالش گرفته بود ، تا حالا اینجوری ندیده بودمش ، هی گریه می کرد ، گلایه می کرد به خدا از سرنوشت بدش ، خودشو با آدمای خوشبخت مقایسه می کرد ، از شکست هایی که توی زندگی خوزده بود می گفت.

می گفت میخوام باهات درد و دل کنم شاید لااقل کمی سبک بشم ، آخه من که واجباتمو انجام میدم ، از حرام پرهیز می کنم، دیگه چکار باید

می کردم ، پس چرا این همه بدبختم؟ چرا شانس ندارم؟ چرا خدا هر چی گرفتاری و بلا توی این عالم هست ، همه رو می ریزه رو سر من ؟

دیگه خسته شدم ، آخه تا کی...؟!

هی گفت و گفت و گفت و منم هی گوش کردم و گوش کردم و گوش کردم!

 وقتی همه چی رو ریخت بیرون و به قول خودش سبک شد ، کمی باهاش همدردی کردم ، گفتم تو رو درک می کنم ، تو این مشکل و اون گرفتاری رو داری ، اون مانع بر سر راهته ، این شکست رو خوردی ، اینجوری باید

می شدی و اونجوری شدی ؛

وقتی مطمئن شدم که احساس می کنه خوب اونو فهمیدم و خوب مشکلاتشو لمس کردم و اگه چیزی بهش بگم ، نمیگه نفسش از جای گرمی بیرون میاد و نمی فهمه من چی می کشم ، وقتی مقداری از مشکلات حال و گذشته خودمو بهش گفتم ، وقتی فهمید منم از اونایی نیستم که توی «پرقو »بار اومده باشم و بچه مایه دار نبوده و در ناز ونعمت بزرگ نشدم ، وقتی دید از جنس خودشم ، وقتی فهمید اگه سفره دلشو باز نمی کرد منم از مشکلاتم چیزی بهش نمی گفتم ، خلاصه وقتی یکی شدیم و به قول « باباطاهر » که میگه : « بیاسوته دلان گرد هم آییم »، و این تبادل مشکلات ما رو همدرد و به هم نزدیک کرد و می تونیم با هم درد و دل کنیم ، حالا دیگه از فرصت استفاده کردم و به قول قدیمی ها «نون رو چسبوندم به تنور »،  دیگه می دونستم که تمام حرفامو قبول میکنه!

 حالا اون فی البداهه منو غافلگیر کرد و حرفاشو زد ، منم فی البداهه و بدون آمادگی قبلی چیزهایی رو که خدا به ذهنم انداخت بهش گفتم:

- گفتم اول این صورت مسأله رو پاک کن که ما اومدیم توی این دنیا که خوش باشیم ، مگه قرآن نمی خونی؟

( اتفاقا هر روز قرآن میخونه )، برو ترجمه سوره « بلد » رو یه بار دیگه بخون چی نوشته ، خدا توی این سوره گفته : « ما انسان را در رنج آفریدیم! »

( تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... )

- گفتم کی گفته هر کی واجباتشو انجام داد و از حرام دوری کرد دیگه هیچ مشکلی توی زندگی براش پیش نمیاد؟ اگه اینجوری باشه مردم از ترس بلا و به خاطر فرار از بلا فوج فوج ایمان میارن و همش توی مساجد و معابد به سر می برن و کار خیر انجام میدن!

- گفتم امام معصوم علیه السلام فرموده هر کی به اندازه ایمانش بلا

می بینه ( یعنی هر چی ایمان قوی تر باشه ، بلا هم بیشتره ، چون ایمان قوی یعنی عبور از معابر و منازل سخت! )

                                 

- گفتم مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است... ، لابد خدا تو رو آدم حساب کرده که چهارتا بلا به جونت انداخته!                

- گفتم هستن آدمایی که از اول عمر تا حالا شاید یه پشه هنوز اونا رو نیش نزده ، خیلی هم تظاهر به دینداری می کنن و یا بر عکس شاید دین هم نداشته باشن ، اینا رو من آدم نمی بینم ، کسی که در مسیر زندگی یا در راه دینداری یه سنگ حتی جلوی پاش نباشه ، من اونو آدم نمی بینم ، برا همینه که اینجور آدما اگه کوچکترین مشکلی براشون پیش بیاد ، زود به خدا و زمین و زمان دشنام میدن و ناسزا میگن!!

- گفتم مشکلاتی که برای ما پیش میاد ، به ظاهر بلا هستن اما در باطن ممکنه صدها خیر و برکت توش نهفته باشه !

- گفتم همون قرآنی که میخونی ، توش نوشته «چه بسا شما از چیزی بدتون بیاد اما براتون خیر باشه و یا چیزی رو دوس داشته باشید اما براتون شر باشه! »

- گفتم مگه قرآن نگفته « ما شما رو امتحان می کنیم به چیزهایی مثل گرسنگی و ترس و نقص در اموال و اولادو...؟ » ، مگه بعدش نگفته «به صابرین بشارت بده؟ » ، مگه نمیدونی بشارت خدا خیلی میتونه بزرگ و شادکننده باشه؟

- گفتم همه امتحان میدن ، یکی با فقر ، یکی با بیماری ، یکی با همسر بد ، یکی با دوست و همسایه و همکار ناجور ، و...و...و...، اما یکی امروز امتحان میشه ، یکی فردا ، یکی توی این دنیا زجر میکشه و یکی توی اون دنیا.

- گفتم خدا اونایی رو که دوس داره با بلا و گرفتاری توی همین دنیار اونارو پاک میکنه از گناهانشون تا اون دنیا راحت باشن.

- گفتم چرا ما در بسیاری از موارد همش تقصیر تصمیمات غلط خودمون رو میندازیم گردن خدا؟( ابنجا چندتا مثال از اشتباهاتشو براش زدم و گفتم اون روز که اون تصمیمو گرفتی ، خدا مجبورت کرد؟ اون یکی کارو که انجام دادی ، خدا به گردنت گذاشت که قبول کنی؟ درسته که بسیاری از مشکلات ما ناشی از جبر و امتحانه اما گاهی خودمون از اختیاری که خدا بهمون داده هم خوب استفاده نمی کنیم! )

- گفتم بلا فلسفه داره ، گاهی عامل بازدارنده است ، گاهی برای پاک شدنه ، گاهی برای ارتقاء درجه مؤمنه و گاهی برای استحقاق پاداش اخروی ، گاهی هم خدا بنده شو دوس داره ، با دادن بلا باهاش حال میکنه!

- گفتم چرا در امور مادی و دنیایی و ظاهری بنا به توصیه بزرگان به از خودت بدبخت تر نگاه نمی کنی؟ اگه کرو لال بودی چکار می کردی؟ اگه کور یا فلج بودی چکار می کردی؟ اگه برای انجام کارهای ابتدایی و شخصی خودت نیاز به کمک دیگران داشتی چکار می کردی؟! ( پس بدون که ایمان اینجور آدمای مبتلا از ایمان منو تو خیلی بیشتر ارزش داره )

- گفتم اینها به جای خود ، اگه دین و ایمان نداشتی و خدا و قرآن و پیامبر و اهل بیت رو قبول و دوست نداشتی چکار می کردی؟

- گفتم یه روز بیا باهم بریم چند جور آدم گرفتار رو بهت نشون بدم تا از جون خودت سیر بشی و شرمنده خدا بشی از اینکه چقدر بنده ناسپاسی هستی!

خلاصه سرتونو درد نیارم ، هی گفتم و گفتم ، یواش یواش آثار بهبودی رو توی حال و روزش می دیدم ، از حرفاش و از ناسپاسی هاش پشیمون شد ، خودشم چند مثال از آدمای گرفتار برام آورد ، توبه و استغفار کرد، گفت همه حرفاتو قبول دارم ، گفت خیلی حالم خوب شد.

نه از روی تعارف و رودرواسی ، بلکه از روی باور و واقع نگری حالش عوض شد و قول داد راضی به رضای خدا باشه و البته تا اونجایی که خدا در اختیارش گذاشته برای تغییر وضعیت خودش تلاش کنه.

ممنونم که نوشته های طولانی منو خوندید ، خواستم بگم گاهی حرف زدن و درد و دل کردن با آدمای مبتلا و غمگین با حفظ امانت داری در اسرار اونا در بهبود وضعیتشون خیلی هم بی تأثیر نیست.

                                          سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

داستان آیت الله بهجت ( ره ) و اجنه!

داستان آیت الله بهجت ( ره ) و اجنه!

حجت الاسلام روحی تعریف می‌کند :
خیلی از داستان‌هایی که آیت الله بهجت نقل می‌کردند که یک آقایی این چنین بود، خودشان را داشتند می‌گفتند.

دوستان می‌گفتند: این خودش است؛ می‌گفتم: نه، دلیلی ندارد، تا اینکه شاید سی سال گذشت و از یک قضیه‌ای که اغلب آن را نقل می‌کردند به صحت این مطلب پی بردیم.

                               

ایشان بارها می‌فرمودند: آن آقا در مورد جن چنین گفته؛ تا یک بار بچه‌های کوچک کتابی خوانده بودند و خیلی از جن وحشت کرده بودند؛

ایشان به بچه‌ها فرمودند: بیایید با شما کار دارم؛

من هم رفتم طرف دیگری و می‌خواستم مراقبت کنم که چه کار می‌خواهند بکنند آقا؛ دیدم به آن‌ها فرمودند: جن ترس ندارد، آن‌ها کاری به مومن ندارند.

حالا کسی که سی سال می‌گفت یک آقایی، به این بچه‌های کوچک می‌گفتند: "من خودم وارد منزلی شدم(منزل عمویشان در کربلا) خواستم بروم داخل اتاق، صاحبخانه گفت: آن‌جا نرو جن دارد. گفتم: باشد به من کاری ندارند؛ رفتم داخل اتاق دراز کشیدم، عمامه‌ام را پهلوی خودم گذاشتم و عبایم را روی سرم کشیدم. پاسی از شب که گذشت، صدای پای آن‌ها را بیرون در اتاق می‌شنیدم.

یک دفعه احساس کردم که یکی از این پاها به در اتاق نزدیک شد، از پنجره خودش را بالا کشید و داخل اتاق را نگاه کرد. دید که من اینجا خوابیدم، عمامه‌ام کنارم است. رفت به آن‌ها گفت: این لشکر خداست."

عصر از ایشان پرسیدم آقا، آن شخص حرف جن را چه طوری متوجه شد؟ فرمود: آخر آن جمله‌اش این بود: هذا خیل الله!

سی سال به ما در خانه می‌گفتند: یک آقایی بود!

برگرفته شده از کتاب: عبد خدا محمد تقی بهجت(ره)


برچسب‌ها: بزرگان و علما و دانشمندان

تاريخ : چهارشنبه سی ام مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

بهترین راه درمان سرماخوردگی و آنفولانزا

بهترین راه درمان سرماخوردگی و آنفولانزا


فوق تخصص بیماری‌های ریه گفت: بهترین درمان سرماخوردگی، آنفولانزا و سینوزیت استفاده از بخور آب گرم، بخور اکالیپتوس ( 1 ) و استراحت است.

وی اظهار داشت: برخورد باد سرد به سر و صورت فرد مبتلا به سینوزیت موجب تشدید بیماری می‌شود.

بحتویی تصریح کرد: برای درمان این بیماری نیازی به داروی خاص و مصرف آنتی بیوتیک نیست و با استراحت فرد بهبود پیدا می‌کند.

                           

وی با اشاره به اینکه آنفولانزا شکل شدیدتر از بیماری‌های ویروسی است، خاطرنشان کرد: این بیماری خود را با تب، گلودرد، بدن درد و سرفه نمایان می‌سازد که در صورت خفیف بودن، بیمار با استراحت بهبود پیدا می‌‌کند و نیازی به مصرف آنتی بیوتیک نیست.

این عضو هیئت علمی گفت: نکته قابل توجه در بیماری‌های ویروسی قابل انتقال بودن از طریق عطسه و سرفه است که ویروس آن در هوا پخش و وارد دستگاه تنفسی می‌شود.

(منبع : عصر ایران )

------------------------

( 1 )اوکالیپتوس درختی از تیره موردیها که اصلش از استرالیا است و در آن سرزمین تشکیل جنگل‌های انبوهی می‌دهد و ارتفاع آن به ۱۴۵ متر و محیط تنه آن به ۲۵ متر می‌رسد.


برچسب‌ها: بهداشت و تغذیه و طب

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

یک سنت غلط!

یک سنت غلط!

بطور خلاصه عرض کنم:

در دین ما سفارش شده که مستحب است تا سه شب ، اقوام و همسایگان برای مصیبت زدگان غذا طبخ کنند و برایشان ببرند ، زیرا وضعیت روحی افراد مصیبت زده جوری نیست که بتوانند شام و ناهار برای خودشان درست کنند.

اما این سنت و این مستحب در میان ما به چیز دیگری تبدیل شده ، صاحبان عزا نمی دانند باید گریه کنند یا به فکر تدارک دیدن چندین وعده شام و ناهار برای صدها نفر از اقوام ، همسایگان ، همکاران ، دوستان و اهالی شهر و روستا باشند!

تازه اگر بندگان خدا وضع مالی خوبی نداشته باشند برای این مهم (!! ) که حالت چشم و هم چشمی هم پیدا کرده ، باید مقداری پول از این و آن قرض بگیرند!!

و صد البته اگر بازماندگان میت  یتیم و صغیر هم باشند که این پخت و پز حرام هم می شود ، زیرا مصداق خوردن مال یتیم است که به آن وعده آتش داده شده !!

            

خلاصه اموال و میراث میت وقتی از او برجای می ماند ، احکام و آدابی دارد که باید در مورد مصرف آنها به این احکام مراجعه شود.

نکته دیگر اینکه مهمتر از دادن شام و ناهار توسط بازماندگان به دیگران ، به جای آوردن نماز و روزه قضا و حج و سایر عبادتها به نیابت میت و جبران

حق الناس او می باشد.

از طرفی ساخت بنا و بارگاه تحت عنوان مقبره خانوادگی هم یک اشتباه دیگر است که هیچ سودی به حال میت ندارد ، گاهی این مقبره ها آنقدر مجلل ساخته می شوند که به جای آنها می توان لا اقل یک خانه کوچک برای یک بی سرپناه ساخت و ثوابش را هدیه به روح میت نمود!

با دیدن این مقبره ها انسان به یاد این دو آیه از قرآن می افتد:

 

أَلْهَاكُمُ التَّكَاثُرُ ﴿۱﴾حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ ﴿۲﴾

 

تفاخر به بيشترداشتن شما را غافل داشت (۱)

تا كارتان به گورستان رسيد (۲ )

  ( سوره تکاثر / آیات 1 و 2 )

( می دانید که عرب جاهلیت برای تفاخر به طوایف دیگر ، قبرها و مرده های خود را هم شمارش می کردند و هر کس قبور بیشتری منسوب به او بود ، به دیگران فخر می فروخت!!)

به امید اصلاح سنتهای غلط در میان مردم.

                                    سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

شکایت از نداری!

شکایت از نداری!

 

يكى نزد بزرگى از فقر خود شكايت مى‏كرد و سخت مى‏ناليد ؛

بزرگ به او گفت: « خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى؟»

گفت: « البته كه نه ، دو چشم خود را با همه دنيا عوض نمى‏كنم.»

گفت: «عقلت را با ده هزار درهم، معاوضه مى‏كنى؟»

گفت: « نه »

 گفت:« گوش ودست و پاى خود را چطور؟»

گفت: «هرگز! »

                          

گفت: «پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكايت دارى و گله مى‏كنى؟!»

تو حاضر نخواهى بود كه حال خويش را با حال بسيارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش‏تر و خوش بخت‏تر از بسيارى از انسان‏هاى اطراف خود مى‏بينى !

پس آنچه تو را داده‏اند، بسى بيش‏تر از آن است كه ديگران را داده‏اند و تو هنوز شكر اين همه را به جاى نياورده، خواهان نعمت بيش‏ترى هستى!

[کتاب كيمياى سعادت، امام محمد غزالی، ج 2، ص 380]


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

عاقبت برادران چشم چران!

عاقبت برادران چشم چران!

       

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد، اذان می گفت؛

 این برادر پس از چند سال فوت کرد و برادر دوم مؤذن شد و بر بالای مناره مسجد اذان می گفت او هم حدود ده سال به مؤذنی مشغول بود تا اینکه برادر دوم هم فوت کرد.

پس از آن مردم نزد برادر سوم رفتند و از او خواستند او هم چون دو برادرش به اذان گوئی بپردازد اما وی از پذیرفتن اجتناب کرد.

وقتی با اصرار زیاد مردم روبرو شد ، به آنان گفت:

«من اذان گفتن را بد نمی دانم ولی اگر صد برابر پولی را که پیشنهاد  

  می کنید به من بدهید باز هم نخواهم پذیرفت زیرا این کار باعث شد دو برادر من بی ایمان از دنیا بروند!

          

وقتی لحظات آخر عمر برادر بزرگترم رسید خواستم بر بالینش سوره یس تلاوت کنم که با اعتراض و فریاد و نهیب او مواجه شدم. او می گفت:

قرآن چیست؟ چرا برایم قرآن می خوانی؟

برادر دوم هم به این صورت در هنگام مرگش به من اعتراض کرد!

از خداوند کمک خواستم که علت این امر را برایم روشن گرداند زیرا آنان مؤذن بودند و این کار از آنان انتظار نمی رفت!

خداوند برای آنکه ماجرا را به من بفهماند زبان او را گویا کرد و در این هنگام برادرم گفت:

«ما هر گاه که بالای مناره مسجد می رفتیم به خانه های مردم نگاه  

 می کردیم و به محارم مردم چشم می دوختیم و خلاصه چشم چرانی باعث این بی ایمانی و عذاب گردیده است.»

( منبع : تفسیر روح البیان)


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

تسلیت به جناب آقای حمید ساکت

مدیر محترم وبلاگ « دبیرستان طباطبایی »،

دوست عزیزم جناب آقای « حمید ساکت »

بدینوسیله درگذشت  « مادر گرامی تان » را به شما تسلیت عرض می نمایم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

ابومسلم خراسانی شخصیتی منفی بود!

ابومسلم خراسانی شخصیتی منفی بود!

دکتر رسول جعفریان گفت:

ابومسلم به رغم آن که یک شخصیت بزرگ تاریخی است اما هرگز یک ایرانی وطن دوست نبوده است.
به دنبال انتشار برخی خبرها در مورد تغییر احتمالی نام تیم ابومسلم خراسان، خبرنگار خبرآنلاین در گفت وگوی کوتاهی با حجت الاسلام والمسلمین دکتر رسول جعفریان ، دیدگاه وی را در باره هویت تاریخی ابومسلم سوال کرد.

این کارشناس تاریخ اسلام گفت:

صرفا از باب اطلاع جوانان عزیز و وطن دوست و اسلام خواه عرض می کنم که ابومسلم با اینکه شخصیتی مهم در تاریخ ماست و حرکت او موجب شد تا دولت اموی از میان برود اما دو مشکل اساسی دارد.نخست این که او هیچ گاه یک ایرانی وطن دوست نبود و تنها عاملی در دست شماری از قبایل عربی خراسان بود که دوست داشتند امویان سرنگون شده و حکومت دست شاخه دیگری قرار گیرد؛ در این ماجرا از ایرانیان به عنوان ابزار استفاده شد و بس.

دوم آن که ابومسلم هیچ گاه یک شیعه علوی نبود بلکه شیعه عباسی بود که به امامان معصوم خیانت ورزید و جانب عباسیان را گرفت، عباسیانی که اندکی بعد پس از تسلط بر امور هم او را کشتند و هم امامان معصوم را.

دکترجعفریان همچنین گفت:

ابومسلم در آدم کشی نیز فردی حرفه ای بود و بر اساس منابع متقن تاریخی شمار زیادی از مردم خراسان و نواحی دیگر را کشت؛ او قیام شیعی شریک بن شیخ را هم سرکوب کرده وی و یارانش را به قتل رساند.

وی همچنین اظهار داشت:

بر اساس دلایل متقن تاریخی، ارزشی ندارد که مردم شریف خراسان که امام رضا (ع) میهمان آنهاست و مسلما دلش از ابومسلم خون است، از این نام حمایت کنند و آن را روی تیم محبوب و دلخواه خود بگذارند،خراسانیان می‌توانند نامی را برگزییند که سمبل خراسان بزرگ و یادآور ادب و فرهیختگی باشد ، پوریای ولی(اهل خوارزم)، رودکی، فردوسی و هزاران چهره دیگر که خراسان با نام آنان شناخته می‌شود.


برچسب‌ها: تاریخی

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

بی سوژه نمی مانیم!!

بی سوژه نمی مانیم!!

 

سلام دوستان!

با خودم گفتم چند روزی رو استراحت کنم و پست جدید نذارم اما مگه این خلق خدا و این سوژه های جدید میذارن آخه ؟!

خوب دقت کنید:

حکایت اول :

رفتم بهشت شهدای شهرمون تا قبور مطهر شهداء و علماء و مؤمنین رو زیارت کنم ، یکی از قبوری که بهش ارادت دارم ، قبر پزشک خدمتگزار و انسان دوست ، مرحوم « دکتر عبدالسعید نصراللهی » است ، به محض اینکه رسیدم کنار قبر تا فاتحه براش بخونم ، یه پیر زن که اونجا بود ، گفت :

« خدا رحمتش کنه ، خیلی به داد مردم می رسید ، حتی پول داروی مریضا رو هم خودش می داد.»

گفتم : « آره ، واقعا خدا رحمتش کنه»

پیرزن گفت : « اما یه عده ای از این مسؤلین شهرمون خیلی مردم رو اذیت می کنن ، خدا کنه این گروه دانش بیاد و اونا رو نابود کنه!! »

گفتم : « حاج خانم ، اون دانش نیست ، داعشه!! »

گفت : « همین دیگه ، اونایی رو میگم که سر آدما رو می برن!! »

گفتم : « حاج خانم ، اونا آدمای خوبی نیستن ، مثل شمر و یزید می مونن ، سر مردم بی گناه رو می برن!! »

گفت : « می دونم آدمای خوبی نیستن اما خوبه بیان و این مسؤلین بد شهرمون رو نابود کنن!! »

خلاصه بعد از اینکه نحوه تلفظ صحیح کلمه « داعش » رو با اون کار کردم و خیالم راحت شد که دیگه درست تلفظ می کنه و بهش فهموندم که گروه داعش هیچ بهره ای از دانش نداره و همش ظلمات و سیاهیه و به خوب و بد یکجا رحم نمیکنه، فاتحه ای برای دکتر خوندم و به همراه دوستم اونجا رو ترک کردیم!

اما باز از پشت سرم صدای پیرزن رو شنیدم که می گفت : « دانشه ، چیه ، خدا کنه بیاد!! »

    

حکایت دوم:

حدود نیم ساعت قبل از نوشتن این پست ، یه پیامک از بانک انصار برام اومد که نوشته بود:

« مشتری گرامی سیدحجت الله موسوی زاده ، بانک انصار این عید ولایت علوی ، اکمال دین نبوی را بر شما که از نسل زهرای اطهر هستید، تبریک عرض می نماید/ بانک انصار»

وقتی این پیامک رو دیدم ، لبخند تلخی زدم و آهسته گفتم :

« بانک شما با این سود کلانی که برای وام من مقرر فرموده ، کمر به انقراض نسل حضرت زهرا بسته ، دیگه تبریک عید مال چیه ؟! »

آخه من 20 میلیون تومان از این بانک وام اضطراری 5 ساله گرفتم ، 18 میلیون روش سود کشیدن ، یعنی 38 میلیون تومان باید به بانک برگردونم ، اونم با دو قسط 313هزار تومانی که جمعا میشه ماهیانه 626 هزار تومان!! »

حالا دیدید سوژه ها نمیذارن آدم استراحت کنه؟!

                                                سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره , اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

سخنی کوتاه با مولا امیرالمؤمنین

سخنی کوتاه با مولا امیرالمؤمنین

      

یا امیرالمؤمنین!

ما که در غدیر نبودیم تا تصدیقت کنیم ؛

اما شهادت می دهیم که در آن روز و در آن مکان، سرور هستی ، حضرت محمد مصطفی ( همان که به نص صریح قرآن در سوره نجم ، از هوی و هوس سخن نمی گوید و هر چه می گوید سخن وحی است)، تو را در حضور خداوند و ملائکه و 120 هزار نفر حج گزار و هر آنچه که شعور دارد ، به جانشینی خود برگزید و معرفی کرد...

مولای ما ، این شهادت را از ما قبول کن و فردای قیامت تو نیز شهادت بده که ما بر ولایت تو گردن نهادیم ، اطاعت از تو را واجب دانستیم ، به عشق تو زنده بودیم و به عشق تو از این دنیا رفتیم.

« شیعیان و محبان امیرالمؤمنین ، عیدتان مبارک »

                                سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اعیاد , مناسبتها , معصومین

تاريخ : یکشنبه بیستم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

شهادت بده برکه ی غدیر!

شهادت بده «برکه ی غدیر»!

 

بگو ای «برکه » که هزار و چندین سال پیش چه کسانی بر تو میهمان شدند!

بگو که 120 هزارنفر را سه روز میزبانی کردی!

بگو ای برکه ، بگو که هیچ اقیانوسی میهمانان گرانقدری چون تو نداشت، بگو که محمد و علی و سلمان و مقداد و ابوذر سه روز را در کنار تو بودند!

                        

بگو که سید کائنات وقتی دستور داد تا همگان توقف کنند و آنهایی که فرسنگها راه را با چهارپایان « کند رو » طی کرده اند ، بازگردند ، وقتی بازگشتند ، او دست علی را بالا نگرفت تا فقط بگوید من این علی را دوست دارم ، پس شما هم او را دوست داشته باشید!!   

                                                                    

به راستی کدامین عقل سلیم این را می پذیرد که شخصی مثل اشرف مخلوقات و بزرگ انبیاء ، مردم را در آن بیابان خشک در یک جا جمع کند ، سه روز آنها را نگه دارد و بعد هم بگوید چیزی نیست، فقط خواستم بگویم این علی را دوست داشته باشید!!

مگر تا آن موقع کسانی که باید علی را دوست می داشتند ، او را دوست نداشته بودند؟!

مگر دوست داشتن یک امر دستوری و سفارشی است؟!

مگر نه اینکه دوست داشتن امری قلبی و غیر ارادی است؟

مگر پیامبر با مردم شوخی کرد یا نعوذ بالله آنها را به سخره گرفته بود؟!

آیا اگر شما از دیار خود خارج شوید و به شهر دوری بروید ، بعد از چند ماه بخواهید با وسیله ای مثل اسب و قاطر و یا پیاده راه چند ماهه را به سوی خانه تان بازگردید، مسافت زیادی را هم از شهر مبدأ دور شده باشید ، اگر کسی شما را بازگرداند و بعد از اینکه بازگشتید ، به شما بگوید فلان آقا را دوست داشته باش ، این برای شما قابل هضم است؟!

پس ابلاغ غدیر به خاطر تعیین جانشین بوده ، آن هم از جانب خدا و نه توصیه ی مردم به دوست داشتن علی بن ابی طالب علیه السلام!

البته این دلیل عقلی بود که گفته شد ، وگرنه استدلالات تاریخی ، شاهدان صادق  ، وحی و صدق گفتار پیامبر اسلام ( ص ) خود مستندات قوی دیگری هستند.

                                  سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اعتقادی , تاریخی , اعیاد , مناسبتها , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

صیغه عقد اخوت در روز غدیر

صیغه عقد اخوت در روز غدیر

 

یکی از اعمال روز عید غدیر پیمان برادری میان مؤمنین است.

مستحب است برادران و خواهران ایمانی در این روز عقدی را بین خود برقرار سازند که مفاد آن اخوّت و همدلی در دنیا و دستگیری از همدیگر در آخرت است.

( خواهران با خواهران و برادران با برادران )


* نکاتی درباره عقد اخوت:

الف): این عقد تعهداتی همچون ارث و محرمیت افراد وابسته به طرفین ایجاد نمی‌کند.

بنابراین این افراد از هم ارث نمی‌برند و هیچ‌گونه رابطه محرمیت میان وابستگان آن‌ها ایجاد نمی‌شود.
ب): این عقد، فقط میان دو مرد یا دو زن بسته می‌شود و هیچ زن و مردی نمی‌توانند این عقد را بین خود جاری کنند و خواهر و برادر شوند.

ج): لازم نیست صیغه عقد اخوت حتماً به عربی خوانده شود، بلکه اگر آن را به فارسی یا زبان دیگری هم جاری کنند صحیح است؛ اما باید الفاظی را بکار برند که معنی این عقد را برساند.
د): اگر دو خانم، بخواهند با هم عقد خواهری برقرار کنند در صورت خواندن عقد به عربی، باید ضمیرهای مذکر را تبدیل به ضمیر‌های مونث کنند.

                                       

با توجه به نکات گفته شده مضمون این عقد رعایت برخی امور معنوی نسبت به یکدیگر در دنیا و پس از مرگ است. مثلاً برادران متعهد می‌شوند که در دنیا همدیگر را از دعا فراموش نکنند و در آخرت هم اگر از اهل نجات و شفاعت باشند، همدیگر را شفاعت کنند.
شیوه برقراری: دو برادر یا دو خواهر دست راست خود را به هم می‌دهند و یکی از آنان صیغه عقد اُخُوَت را می‌خواند و دیگری مفاد آن را قبول می‌کند.

متن عربی عقد:

ابتدا یکی از آنها این متن را با توجه به معنای آن می‌خواند: «وَاَخَیْتُکَ فِی اللَّهِ وَ صَافَیْتُکَ فِی اللَّهِ وَ صَافَحْتُکَ فِی اللَّهِ وَ عَاهَدْتُ اللَّهَ وَ مَلَائِکَتَهُ وَ کُتُبَهُ وَ رُسُلَهُ وَ أَنْبِیَاءَهُ وَ الْأَئِمَّةَ الْمَعْصُومِینَ (ع) عَلَى أَنِّی إِنْ کُنْتُ مِنْ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ الشَّفَاعَةِ وَ أُذِنَ لِی بِأَنْ أَدْخُلَ الْجَنَّةَ لَا أَدْخُلُهَا إِلَّا وَ أَنْتَ مَعِی»
سپس طرف دیگر در جواب او می‌گوید: «قَبِلْتُ»

باز هم نفر اول می‌گوید : «أَسْقَطْتُ عَنْکَ جَمِیعَ حُقُوقِ الْأُخُوَّةِ مَا خَلَا الشَّفَاعَةَ وَ الدُّعَاءَ وَ الزِّیَارَة»
ترجمه: نفر اول می‌گوید: «به خاطر خدا با تو برادری و صفا (یکرنگی) می‌ورزم به خاطر خدا دستم را در دستت قرار می‌دهم؛ و در پیشگاه خدا و فرشتگان و کتاب‌ها و فرستادگان او عهد می‌کنم که اگر از اهل بهشت و شفاعت باشم و اجازه ورود در بهشت را یابم، بدون تو وارد بهشت نشوم».

سپس نفر دوم می‌گوید: «قبول کردم».
باز برادر اول می‌گوید «تمام حقوق برادری به جز حق شفاعت و دعا و دید و بازدید را از تو ساقط کردم».

بدین ترتیب این دو نفر با هم برادر ایمانی یا خواهر ایمانی می‌شوند و باید در دعاها و زیارت‌ها همدیگر را فراموش نکنند.                 


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی , اعتقادی

تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

پسر عبدالباسط ولایت امیرالمؤمنین ( ع ) را پذیرفت!


 پسر عبدالباسط ولایت امیرالمؤمنین (ع) راپذیرفت!

          (به بهانه عید سعید غدیر خم )

 

قدس انلاین_مصطفی لعل شاطری:

بنا به روایات رسیده در هنگام عبور از پل صراط افراد در چند ایستگاه مورد پرسش و پاسخ قرار می گیرند و یکی از این ایستگاه های، ایستگاه پذیرش ولایت علی (ع) می باشد، به نحوی که در این باب ماجراهای شگفتی نقل شده است که شاید ذکر تنها یک نمونه از آن، خالی از لطف نباشد.

« عبدالباسط » از قاریان معروف قرآن، و استاد قاریان (متوفای سال 1367 ش، دهم آذر) از اهالی مصر بود، که در 61 سالگی از دنیا رفت. همه ما از صوت دلنشین او به ویژه تلاوت آیه:
«لو اَنزلنا هذا القُرآن علی جَبَلٍ لَرَأیتَهُ خاشِعاً...؛» (حشر، آیه 59)
توسط او اگاهی داریم که این آیات را در آن هنگام که به دعوت شیعیان

(در سال 1330 ش) به کاظمین رفته بود، در صحن و سرای امام کاظم (ع) و امام جواد (ع) تلاوت کرد.
پسر عبدالباسط پس از فوت پدر، چند بار پدر را در عالم خواب دید، که از رؤیاهای صادقه است؛ عبدالباسط خطاب به پسر گفت:
نگران من نباش، قرآن مرا از رفتن به جهنم حفظ کرد. ولی برای عبور از پل صراط تا به بهشت برسم، مرا در آستانه پل صراط متوقف کرده اند و می گویند نیاز به ولایت امیرمؤمنان علی (ع) دارد ، از تو پسرم می خواهم که به نجف اشرف سفر کنی، به محضر مراجع و علما برو، از آن ها بخواه که تذکره عبور از پل صراط از مولی علی (ع) برایم بگیرند، که همان تذکره ولایت است.»

پسر عبدالباسط به این دستور عمل کرده، و به نجف اشرف مسافرت نموده و به زیارت مرقد منور امام علی (ع) ره سپار می گردد و پس از توسل، به محضر مراجع وقت رفته و ماجرای خوابش را تعریف نموده و از آن ها می خواهد تا این تذکره را از امیرمؤمنان علی (ع) بگیرند، و به قولی همین پسر عبدالباسط در پی خوابی که می بیند در زمره ی محبیت اهل البیت قرار گرفته و شیعه می شود.

--------------------------------
منابع:
1- محمدی اشتهاردی، محمد. سیری در سیرت پیشوایان، قم: موعود اسلام، 1384.
2- روزنامه کیهان، مورخه 11/10/1379، ص6؛ به نقل از خطیب معروف قم سید عادل علو


برچسب‌ها: اعیاد , مناسبتها , معصومین , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : شنبه نوزدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

وقوع یک معجزه جالب در غدیر خم

وقوع یک معجزه جالب در غدیر خم!


در آخرين ساعات از روز سوم ( توقف در غدیر خم )،‌ «حارث فهوي» با 12 نفر از اصحابش نزد پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و آله و سلم) آمد و گفت:
«اي محمد! سه سؤال از تو دارم:

آيا شهادت به يگانگي خداوند و پيامبر خود را از جانب پروردگارت آورده‌اي يا از پيش خود گفتي؟

آيا نماز و زكات و حج و جهاد را از جانب پروردگار آورده‌اي يا از پيش خود گفتي؟

آيا اينكه درباره علي‌بن‌ابيطالب گفتي: «من كنت مولاه فعلي مولاه ...» از جانب پروردگار بود يا از پيش خود گفتي؟
حضرت در جواب هر سه سؤال فرمودند:

«خداوند به من وحي كرده است و واسطه بين من و خدا جبرييل است و من اعلان كننده پيام خدا هستم و بدون اجازه پروردگارم خبري را اعلان نمي‌كنم».

                             
حارث گفت:

خدايا، اگر آنچه محمد مي‌گويد حق و از جانب توست سنگي از آسمان بر ما ببار يا عذاب دردناكي بر ما بفرست»

سخن حارث تمام شد و به راه افتاد؛ خداوند سنگي از آسمان بر او فرستاد كه از مغزش وارد شد و از دبرش خارج گرديد و همانجا او را هلاك كرد.

بعد از اين جريان، آيه «سال سائل بعذاب واقع، للكافرين ليس له دافع...»

(سوره معارج، آيه 21) نازل شد.

پيامبر (صلي‌الله‌عليه‌و اله) به اصحابشان فرمودند:

آيا ديديد و شنيديد؟

گفتند آری!

با اين معجزه، بر همگان مسلم شد كه «غدير» از منبع وحي سرچشمه گرفته و يك فرمان الهي است.( 1 )

مدیر وبلاگ نگین سلیمان نوشت :

« خاک بر سرت حارث با این ریسکی که کردی!! »

---------------------

1) نعيم‌آبادي، غلامعلي، غدير در آينه تاريخ، ص 235/ مؤسسه فرهنگي انتشاراتي توسعه قلم، 1381، ص 235.


برچسب‌ها: اعیاد , مناسبتها , معصومین , تاریخی

تاريخ : جمعه هجدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

ذکر یک کرامت از امام هادی علیه السلام

میلاد با سعادت « امام هادی علیه السلام »

بر شما مبارک باد!

ذکر یک کرامت از امام هادی علیه السلام

            (  زنده كردن پنجاه غلام )
مرحوم ابن حمزه طوسی كه یكی از علماء قرن ششم است ، در كتاب خود آورده است :

شخصی به نام بلطون حكایت می كند:

من مسئول حفاظت خلیفه متوكّل عبّاسی  بودم و نیروهای لازم را پرورش و آموزش می دادم تا آن كه روزی  پنجاه نفر غلام از اهل خزر برای خلیفه هدیه آوردند. متوكّل آن ها را تحویل من داد و گفت :

آموزش های لازم را به آن ها بده تا در انجام هر نوع دستوری آمادگی كامل داشته باشند، همچنین دستور داد تا نسبت به آن ها محبّت و از هر جهت كمك شود تا خود را مطیع و فدائی خلیفه بدانند.

پس از آن كه یك سال سپری شد و سعی و تلاش بسیاری در آموزش و پرورش و تربیت آن ها انجام گرفت ، روزی در حضور خلیفه ایستاده بودم كه ناگهان حضرت ابوالحسن ، علی هادی علیه السلام وارد شد. هنگامی كه حضرت در جایگاه مخصوص قرار گرفت ، خلیفه دستور داد تا تمام پنجاه غلام را در حضور ایشان احضار كنم . پس وقتی آن ها در مجلس خلیفه حضور یافتند و چشمشان به حضرت هادی علیه السلام افتاد، برای احترام و تعظیم در مقابل حضرت روی زمین به سجده افتادند.

       

متوكّل با دیدن چنین صحنه ای بی حال و سرافكنده شد و در حالی كه توان راه رفتن نداشت ، با زحمت مجلس را ترك كرد و با بیرون رفتن متوكّل ، حضرت هم از مجلس خارج شد. پس از گذشت ساعتی متوكّل مراجعت كرد و به من گفت :

وای به حال تو! این چه كاری بود كه غلام ها انجام دادند؟ از آن ها سؤ ال كن كه چرا چنین كردند؟!
هنگامی كه از غلامان سؤ ال كردم ، كه چرا چنین تواضعی را در مقابل آن شخص ناشناس انجام دادید؟ اظهار داشتند:

این شخص در هر سال یك مرتبه نزد ما می آید و مسائل دین را به ما می آموزد و مدّت ده روز برای تبلیغ احكام و معارف دین ، نزد ما می ماند، ما او را می شناسیم ، او خلیفه و وصی پیغمبر اسلام می باشد.

خلیفه دستور داد تمامی آن پنجاه نفر كشته شوند، به همین جهت تمامی آن غلامان را سر بریدند؛

 فردای آن روز من به سمت منزل حضرت ابوالحسن هادی علیه السلام رفتم ، همین كه نزدیك منزل رسیدم ، دیدم شخصی جلوی منزل ایستاده كه ظاهراً خادم حضرت بود، پس نگاهی عمیق به من كرد و گفت :وارد شو!

موقعی كه وارد منزل شدم ، دیدم حضرت در گوشه ای نشسته و مشغول دعا و تسبیح می باشد، به من خطاب نمود و فرمود:

ای بلطوم ! با آن غلامان چه كردند؟ عرضه داشتم :

یاابن رسول اللّه ! تمامی آن ها را سر بریدند.

فرمود: آیا خودت دیدی كه سر تمامی آن ها را بریدند و همه آن ها كشته شدند؟ پاسخ دادم : بلی ، به خدا سوگند، من خودم شاهد بودم . 

فرمود: آیا مایل هستی آن ها را زنده ببینی ؟

گفتم : آری ، دوست دارم .

سپس حضرت به من اشاره نمود كه آن پرده را كنار بزن و داخل برو تا آن ها را ببینی . هنگامی كه پرده را كنار زدم و وارد شدم ، ناگهان دیدم كه تمام آن افراد زنده شده اند و صحیح و سالم كنار هم نشسته اند و مشغول خوردن میوه می باشند.

چهل داستان و چهل حديث از امام هادي(ع)/ عبدالله صالحي


برچسب‌ها: اعیاد , مناسبتها , معصومین , حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

14 آدم مشهور دنیا در لحظات پیش از مرگ خود چه گفتند ؟!

14 آدم مشهور دنیا در لحظات پیش از مرگ خود

چه گفتند ؟!

     


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی , تاریخی

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.