اگه بیماری ، اگه تنهایی ، اگه ضعیفی ، اگه فقیری ، اگه...

غصه نخور که گفتن :

« خواجه در ابریشم و ما در گلیم »

« عاقبت ای دل همه ما در گلیم...»


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : شنبه هشتم شهریور 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
دو خاطره کوتاه از یک منطقه جنگی!

خاطره اول :

پاپی طلا خط را اداره می کند!

عملیات « کربلای 5 » در اواخر سال 1365 در « شلمچه » و شرق بصره به پایان رسید و در اصطلاح نظامی « خط تثبیت » شده بود ، یعنی برای عراقی ها جا افتاده بود که درگیری به نفع ایران تمام شده ، کشته های آنها زنده نخواهند شد، مجروحین سالم نمی شوند ، اسرا بر نمی گردند و غنائم و زمینهای تصرفی به آنها برگشت داده نمی شود ؛

لذا مطمئن بودند که کاری از دستشان بر نمی آید و این را می گویند

« تثبیت خط » ؛

خط مقدم شلمچه از شرایط سختی برخوردار بود ، زمین مسطح ، فاصله تا دشمن بسیار کم و مثل باران میان طرفین گلوله رد و بدل می شد، بطوریکه اگر برای وضو گرفتن از سنگر خارج می شدی ، حتما باید وصیت می کردی، زیرا احتمال بازگشت مجدد به سنگر بسیار کم بود!

یکی از فرماندهان دسته در آن منطقه دوست عزیزی بود به نام

« پاپی طلا دولتشاهی » ؛ اهل خرم آباد بود ، بسیار شاد و سرحال و شوخ طبع ، او مربی کاراته بود و شاید هنوز هم در خرم آباد به شاگردانش کاراته آموزش می دهد ، بعد از جنگ دیگر او را ندیدم.

یک شب پاپی طلا با یک چراغ قوه کوچک در حال سرکشی از نیروهای تحت امر خود بود ، به من گفت راستی فلانی فکرش را بکن الآن آن طرف خط ، در مقابل ما فرماندهان قدرتمند و با تجربه عراقی حتی مثل « صدام و عدنان خیرالله  و ژنرال الرشید و خلیل الدهوری و جمال و... » دارند جنگ را فرماندهی می کنند و علیه ما می جنگند ، آنها هم لابد فکر می کنند الآن این طرف که ما باشیم ، تمام فرماندهان عالی رتبه اینجا هستند ، دیگر

نمی دانند پاپی طلا دارد خط را اداره می کند!!

بعد هم من و پاپی طلا کلی به این حرف خندیدیم!

-----------------------

خاطره دوم :

فردا عصر من شهید می شوم!

اواخر سال 1365 و پایان عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه مسقر بودیم؛

در همان ایام با جوانی بلند قامت و خوش سیما با چشمانی درشت و نافذ به نام « احمدقلی زرینی » که از بسیج الشتر لرستان اعزام شده و اهل یکی از روستاهای الشتر بود آشنا شدم ، خیلی شیرین و شوخ طبع بود و البته رفیق باز!

هر روز عادت داشت در آن منطقه خطرناک ( شلمچه ) که خارج شدن از سنگر بسیار مشکل بود ، او تمام طول خط را می گشت ، به یکایک سنگرها سر می زد و از همه احوالپرسی می کرد.

اما یک روز که احمد برای دیدن دوستان سنگرها را می گشت ، حالش با روزهای قبل متفاوت بود ، خیلی جدی و متین ؛ آن روز احمد به جملات احوالپرسی خود یک جمله دیگر هم اضافه کرده بود :

« بچه ها ، فردا عصر شهید می شوم ، مرا حلال کنید! »

احمد اما چون آدم شوخ طبعی بود ، کسی حرفش را باور نمی کرد و اغلب به او می گفتند : « دست بردار احمد از این حرفها! »

اما احمد حرفش را تکرار می کرد و می گفت : « می خواهم بروم غسل شهادت بکنم ، چون فردا عصر من شهید می شوم! »

خلاصه احمد نتوانسته بود دوستان را متقاعد کند که فردا چه اتفاقی خواهد افتاد !

آن روز گذشنت و عصر روز بعد در چند متری ما صدای انفجاری به گوش رسید و گرد و خاکی به پا شد ، بعد هم متوجه شدیم گلوله خمپاره 60 میلیمتری به عنوان پیک حق ، احمد را به آسمانها دعوت کرد و از میان ما برد!

حالا دیگر دوستان مانده بودند و پیکر تکه تکه شده احمد که باید با کیسه آن را جمع می کردند!

یادش بخیر...

                                         سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: ایثارگران

تاريخ : جمعه هفتم شهریور 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
خلاقیت های عجیب یک پسر!!

یه روز مادرش بهم گفت :

بیا تا از اختراعات و ابتکارات پسرم... برات بگم!

گفتم: بگو!

گفت : یه روز توی خونه نشسته بودم که دیدم صدای انفجار شدیدی به گوشم رسید ، گفتم لابد همه چیز نابود شده و فقط من موندم ، دیدم آقا پسر یه پلاستیک فریزر رو آورده ، شیر گاز رو توش باز کرده تا مملو از گاز شده ، بعدشم نمیدونم چی فکر می کرده که همین فریزر رو گذاشته روی اجاق گاز خونه که روشن بوده ، صدای این انفجار مربوط به اختراع اولش بوده که ناموفق بوده!!

گفتم : راس میگی؟!

حالا اختراع و اکتشاف دومش چی بوده؟!

گفت : مدتی بود که کتابهای درسی علوم رو می خوند و آزمایشهایی که توشون بود ، اینم میاد یه آزمایش انجام بده ، یه لیوان شیشه ای رو پر از آب می کنه ، لیوان رو میده دست خواهرش و میگه اینو نگهدار، بعدش دو رشته سیم میاره ، دو سرشو میذاره توی لیوان ، دو سرشو میزنه به پریز برق!!

مادر ادامه داد و گفت : چشمت روز بد نبینه ، من توی اون یکی اتاق نشسته بودم ، یه دفه صدایی شنیدم ، زود اومدم توی اون اتاق ، دیدم به محض اینکه آقا پسر دو سر سیم رو به پریز برق زده ، لیوان ترکیده و خواهرش از وحشت رنگش شده مثل گچ!!

موضوع رو از خود آقا پسر جویا شدم ، اونم تأیید کرد و اظهار داشت به دنبال اکتشافات جدید بوده که با شکست روبرو شده!!

آخه برادر من ،  وقتی یه کاری رو بلد نیستی یا اطلاع و آگاهی از خواص مواد نداری و اصلا نمیدونی دنبال چی داری می گردی و نقشه و تجربه و راهمنا نداری ، چرا دست به این کارا میزنی؟!

لابد انتظار داری اسمت توی کتاب « گینس » هم ثبت بشه!!

آدم چی بگه؟!

                                         سیدحجت الله موسوی زاده

 


برچسب‌ها: طنز و تصاویر طنز, حکایت و داستان و خاطره, علمی

تاريخ : چهارشنبه پنجم شهریور 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
هشدار!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

آنکه عیب دگران نزد تو آورد و شمرد

بی گمان عیب تو نزد دگران خواهد برد...

                        


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی, شعر و ادبیات

تاريخ : یکشنبه دوم شهریور 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
چقدر ضعیف هستیم ما!!

اگر می خواهید بدانید چقدر ضعیف هستیم ما آدمها ، به این آیه قرآن خوب فکر کنید:

                           

« اى مردم مثلى زده شد پس بدان گوش فرا دهيد ، كسانى را كه جز خدا می ‏خوانيد هرگز [حتى] مگسى نمی ‏آفرينند هر چند براى [آفريدن] آن اجتماع كنند و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمی ‏توانند آن را بازپس گيرند، طالب ومطلوب هر دوناتوانند. »

                        ( سوره حج / آیه 73 )

                                                         


برچسب‌ها: اعتقادی, طنز و تصاویر طنز, توحید و خداشناسی, قرآن

تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
 سالروز شهادت

         امام صادق علیه السلام

                       را تسلیت عرض می نمائیم.

امام جعفر صادق (ع) فرمود :

« ميان ايمان و كفر فاصله اي جز كم عقلي نيست.»

. عرض شد :

« چگونه اي پسر پيغمبر ؟ »

فرمود :

« بنده خدا در حاجت خود متوجه مخلوق مي شود ، در صورتي كه اگر با خلوص نيت متوجه خدا شود آنچه خواهد در نزديكتر از آن وقت به او رسد .»


                            اصول كافي ، ج 1 ، ص 32 – 33


برچسب‌ها: معصومین, مناسبتها

تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

بعضی ها انگاری از دماغ فیل افتادن!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

                                       بعضی ها انگاری از دماغ فیل افتادن

آدم نمی دونه چی بگه؛

اگه گذشته بعضی ها رو ندیده بودیم و فقط امروزشون رو می دیدیم، فکر

می کردیم لابد از دماغ فیل افتادن!!

بابا مگه تو همونی نبودی که کسی نگات نمی کرد، نه پستی داشتی ، نه ماشینی ، نه خونه ای ، نه حقوق درست و حسابی و نه شهرتی؟!

وقتی کاری داشتی ، جلوی این و اون تعظیم می کردی و هزارتا در رو

می زدی و هزار نفر رو می دیدی تا کارت درست بشه؟!

حالا که دستت به دهنت می رسه ، برا خودت کسی شدی ، خونه و ماشینی خریدی ، اما توی خونه بیت المال زندگی می کنی و سوار ماشین بیت المال میشی ، یه مسؤلیت چند روزه بهت دادن ، چند نفر زیر دستت کار می کنن و مگسان گرد شیرینی اطرافت جمع شدن ، فکر می کنیکی هستی؟!

به قول اون شاعر همشهری که خطاب به امثال تو می گفت:

« قربان چرا وقتی که می بینید ما را »

« در ذهن تان تصویری از انسان ندارید؟! »

بیا پایین از اون بالا ، به خدا زیر پات یه روزی خالی میشه و با کله به زمین می خوری!!

کاری نکن که خدا این ابزار چند روزه رو ازت بگیره و دوباره مثل اون سالها که من دلم برات می سوخت ، خوار و ذلیل بشی!!

چرا این همه فخر می فروشی و برا این و اون عربده و خط و نشون 

می کشی؟!

آخرش سقوط می کنی ، حالا ببین!

لا اله الا الله...

                 


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

عجب صبری خدا دارد !

       

اگر من جای او بودم ؛

همان يك لحظه ی اول ، كه اول ظلم را می ديدم از مخلوق بي وجدان ، جهان را باهمه زيبايی و زشتی ، به روی يكدگر ، ويرانه می كردم!

اگر من جاي او بودم ؛

كه در همسايه ی صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ، نخستين نعره ی  مستانه را خاموش آن دم ،بر لب پيمانه مي كردم !

اگر من جای او بودم ؛
كه می ديدم يكی عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ی رنگين ، زمين و آسمان را واژگون مستانه می كردم !

اگر من جاي او بودم ؛
نه طاعت مي پذيرفتم ،نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،پاره پاره در كف زاهد نمايان ،سبح صد دانه ميكردم .

اگر من جای او بودم ؛
براي خاطر تنها يكی مجنون صحرا گرد بی سامان ،هزاران ليلی ناز آفرين را كوه به كوه ،آواره و ديوانه می كردم !

اگر من جاي او بودم ؛
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ، سراپاي وجود بي وفا معشوق را دیوانه می کردم !

اگر من جای او بودم ؛
به عرش كبريايی ، با همه صبر خدايی ،تا كه مي ديدم عزيز نابجايی، ناز بر يك ناروا گرديده خواری می فروشد ،گردش اين چرخ را وارونه می كردم !

اگر من جای او بودم ؛
كه می ديدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز

مردم كش ،به جزانديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكری ، در اين دنيای

پر افسانه می كردم !

چرا من جای او باشم ؟!
همين بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتكاری های اين مخلوق را دارد ، وگرنه من به جای او چو بودم ،يك نفس كی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می كردم؟!

                                                   ( معینی کرمانشاهی )


برچسب‌ها: شعر و ادبیات, اعتقادی, اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
سينه ام سيناي اندوه است!

           

اي خدا !
بشنو ز طور سينه ام...فرياد تلخم را 
بر سرم سنگيني كوه است، سينه ام سيناي اندوه است 
اي پناه بي پناهان...
من چو موسي در ميان قوم خود تنهاي تنهايم
بر فراز كوه غم ها اشك در ياي تو مي ريزم
در كوير روحشان ره كوره اي از دين و دانش نيست 
با چنين غربت خدايا با كدامين كس درآويزم؟
اين جماعت راهشان تا شهر دل دور است ! دور
اي دريغ، اين گرگ طبعان چشم شان بيگانه با نور است 
مي دهم جان در سخن ها، از عصايي اژدها سازم
اي خدا! اين جمع چشم عقل شان كور است
كردگارا ...
اين بدانديشان كج پندار همچو قارون جز طلا حرفي نمي دانند
جان پاكم سوي تو پر مي كشد چون مرغ دست آموز 
گفتگو با تو ، عطر آگين مي كند موج نفس ها را
آنچه خرم مي كند گلزار دل را گفتگو با توست....

                                                 ( شاعر نامعلوم )


برچسب‌ها: شعر و ادبیات, توحید و خداشناسی

تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
عاشقانه ترین دیدار!

این تصویر را در وبلاگ « تی تال / عابدین بهاروند » دیدم ؛

              حیفم آمد آن را منتشر نکنم ؛

دیدار همسر شهیدی با پیکر کاهیده همسرش...

 (ما در این خلوت بیگانه هستیم ، سهم ما فقط سکوت است...)

       


برچسب‌ها: ایثارگران

تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
طنز قفس میمون!

         

یه روز یه جوان دیپلمه دنبال کار می گشت ، یکی از آشنایان اونو به یه

باغ وحش معرفی کرد تا اونجا دست بکار بشه؛

صاحب باغ وحش بهش گفت : « ما فعلا توی باغ وحش میمون نداریم ، تا زمانی که برامون میمون میاد ، برو داخل جلد میمون و نقش میمون رو برا بازدید کننده ها بازی کن ! »

جوان وقتی شرایط کار و حقوق رو پذیرفت ، اندکی در مورد نقش میمون آموزش دید و رفت توی قفس میمون ، وقتی بازدید کننده ها اومدن ، شروع کرد به جست و خیز و بالا و پایین پریدن!!

او مورد تشویق مردم قرار گرفت و جو گیر شد ، از میله ی قفس زیادی بالا رفت و اتفاقی سقوط کرد و افتاد توی قفس شیر ، از ترس شیر شروع کرد به داد و فریاد و هی می گفت : « کمک ، کمک ، کمک...»

ناگهان شیر اومد کنارش ، سرشو برد بیخ گوش میمون ، با دست دهنش رو گرفت و یواشکی گفت : « نترس بابا ، آبرو ریزی نکن ، منم لیسانس دارم...!!»


برچسب‌ها: طنز و تصاویر طنز

تاريخ : جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

اثرات وضعی چند گناه!

 

گناهی كه نعمت ها را تغيير مى دهد، تجاوز به حقوق ديگران است.

گناهى كه پشيمانى مى آورد، قتل است.

گناهى كه گرفتارى ايجاد مى كند، ظلم است.

گناهى كه آبرو مى بَرد، شرابخوارى است.

گناهى كه جلوى روزى را مى گيرد، زناست.

گناهى كه مرگ را شتاب مى بخشد، قطع رابطه با خويشان است.

گناهى كه مانع استجابت دعا مى شود و زندگى را تيره و تار مى كند، نافرمانى از پدر مادر است.

            علل الشرايع ج 2، ص 584 ، ح 27 -  (برگرفته از وبلاگ الشافیه )


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی, اعتقادی, معصومین

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
یه مسجد وسط دوتا مثلث اسیره!

 

 

                       یه مسجد ، وسط دو تا مثلث اسیره

 

                       یه کودک ، زیر چکمه سیاهی می میره

 

                       یه ضجه ، توی آسمون شب پر می گیره

 

                       یه مادر ، دوباره ناله رو از سر می گیره

 

                   
                                 


برچسب‌ها: شعر و ادبیات, اعتقادی, اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : جمعه هفدهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
عمر کوتاه و پهن!

 

                              

خداوند رحمت کند دکتر عبدالسعید نصراللهی بروجردی را ؛

این پزشک دلسوز ، متخصص ، کاردان ، فداکار و انسان دوست که اکثر شهروندان بروجردی میانسال و کهنسال یا از نزدیک او را دیده اند و یا وصف بزرگواری هایش در حق بیماران را شنیده اند!

این مرد بزرگ جمله ای طلایی دارد که می گوید:

« عمر کوتاه و پهن بهتر از عمر دراز و باریک است! »

جمله ای عمیق که ساعتها می شود به آن فکر کرد؛

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مچمل...


برچسب‌ها: بهداشت و تغذیه و طب, اخلاقی و اجتماعی, بزرگان و علما و دانشمندان

تاريخ : جمعه هفدهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
یا محمد ، بعثتی دیگر!

 

یا محمد ، بعثتی دیگر!

یا علی ، ضربه ای دیگر...

یا علی!

بیرون آوردن خلخال از پای یک دختر یهودی را تاب نیاوردی و گفتی اگر مسلمانی از شنیدن این خبر دق کند و بمیرد ، او را جای هیچ ملامتی نیست!

اما بنگر که چگونه زنان امت رسول الله در دست خوارج عصر ما گرفتار

می شوند!

یا علی ، ضربه ای دیگر...

       این تصویر وحشتناک با واقعیت فاصله چندانی ندارد


برچسب‌ها: تاریخی, اعتقادی

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
آداب آب خوردن در اسلام

 

امام صادق(ع) درباره مضرات ایستاده آب آشامیدن در شب می‌فرمایند: "ایستاده آشامیدن آب در روز، غذا را گوارا می‌سازد و ایستاده آشامیدن آب در شب، زرداب می‌آورد1".

آن حضرت همچنین فرمودند: "ایستاده آشامیدن آب در روز، مایه قدرت افزون‏تر و تن‏درستی بیشتر است2".

                      

آب را به سه نفس خوردن چه فایده‌ای دارد؟

پیامبر خدا(ص) نیز درباره فواید خوردن آب به سه نفس این چنین فرمودند: "اگر کسی آب بخورد و در میان آن سه نفَس بکشد، از بیماریِ ناشی از یکجا سر کشیدن در امان است3".

ایشان همچنین می‌فرمایند: "آب را بمکید و آن را یکجا سر نکشید؛ چرا که درد جگر، از آن می‌خیزد4".

-----------------------------

اضافات نویسنده وبلاگ:

همچنین بسیار تأکید شده که آب را با بسم الله بنوشیم و بعد از آن به حضرت سیدالشهداء سلام بدهیم و قاتلانش را لعنت کنیم.

منابع احادیث:

1- الکافی، جلد 6، صفحه 383، حدیث 2، المحاسن، جلد 2، صفحه 399، حدیث 2393، کتاب من لا یحضره الفقیه، ج 3، صفحه 353، حدیث 4244.

2- الکافی، جلد 6، صفحه 382، حدیث 1 عن السکونی دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 144

3- طبّ النبیّ(ص)، صفحه 5، بحارالأنوار، جلد 62، صفحه 293 دانش نامه احادیث پزشکی: 2 / 142

4- الکافی، جلد 6، صفحه 381، حدیث 1، مکارم الأخلاق، جلد 1، صفحه 341، حدیث 1103،


برچسب‌ها: بهداشت و تغذیه و طب

تاريخ : سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
مرا نگاه کن آدمک!!

مرا نگاه کن آدمک !!

من اینجا هستم، در میان این زباله ها پی لقمه نانی می گردم!

آدمک!!

هزینه میلیاردی تو به یک سفر خارج می تواند غم را برای همیشه از چهره من پاک کند!

        

آدمک!!

ریخت و پاش تو در یک مجلس عروسی اگر چه برای تو چیزی نیست اما

می تواند مرا از اندوه شبانه مقروض بودن برهاند!

آدمک!!

هیچ میدانی کودکان یتیم من از کباب ، فقط دودش را دیده و بویش را

شنیده اند؟!

آدمک!!

بچه های من در حسرت درس خواندن خفه می شوند!

آدمک!!

قصه فقط قصه من نیست ، ببین فقر چگونه عفت و پاکدامنی را از بسیاری گرفته!

آدمک!!

چه بسیارند بیمارانی که نمی توانند خود را درمان کنند از بس که بی پولند!

         

آدمک!!

و چقدر زیادند دختران و پسرانی که از بی پولی دور ازدواج را خط کشیده اند و یا قادر به تهیه وسایل زندگی نیستند!

آدمک!!

مگر نمی دانی که توانایان در قبال بیچارگان عهدی دارند و آزمایش

می شوند؟!

آدمک!!

بترس از اینکه این مال و مکنت تو را به جهنم ببرد و طلا و نقره هایت را داغ کنند و بربدنت بچسبانند!

آدمک ، آدمک ، آدمک...


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
والا پیامدار !

 

والا پیامدار !
محمد !
گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند استوار
آنگاه
تمثیل وار کشیدی
عبای وحدت
بر سر پاکان روزگار 

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا
دیرینه ای محمد !
جا هست بیش و کم

آزاده را که تیغ کشیده است بر ستم !؟                         

        


برچسب‌ها: شعر و ادبیات

تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

آثار ترحم به حیوانات!

 

در حالات حضرت آيت الله آقاى « سيد محمد باقر شفتى » ذكر شده كه آن مرحوم اوايل تحصيلات خود در نجف اشرف از حيث فقر بر او بسيار بد

می ‏گذشت و غالبا ايشان از براى قوت لا يموت خود معطل بودند.

آخر الامر نجف را ترك كرد و به حوزه علميه اصفهان آمد در آنجا هم به او سخت می ‏گذشت؛

فرموده بود:

« مدتى بر من گذشت ، تا اينكه بسيار ضعيف شدم روزى در مدرسه نماز وحشتى آوردند تقسيم كردند ( نماز قضای میت که بابت خواندن آن مزد می دهند ) ، به مقدار يك نماز هم به من دادند ، پيش خود گفتم مدتى است گوشت نخورده‏ ام ، بهتر است قدرى گوشت بخرم ، رفتم بازار يك دانه جگر گوسفندى خريدم.

در مراجعت برخوردم به خرابه ‏اى ، ديدم سگى در كنار خرابه از گرسنگى حال حركت ندارد و شير در پستان او خشكيده است ، مى ‏گويد: دلم به حال سگ سوخت ، چون ديدم بچه ‏هاى او به زير سينه اش چسبيده ‏اند ، من آن جگر را قطعه قطعه نمودم و به سوى او افكندم تا تمام شد ، آن سگ سر خود را بطرف آسمان بلند كرد و چند مرتبه صدا زد ، يقين كردم در حق من دعا كرد.

طولى نكشيد  كه یکی از  ثروتمندان « شفت » ( زادگاه اصلی من ) وجه زيادى براى من فرستاد و لكن در نامه قيد كرده بود كه راضى نيستم يك درهم آن را صرف كنى بلكه بايد آن را در نظر شخصى امينى بگذارى تا اينكه سرمايه كسب خود قرار دهد و از منافع آن استفاده كنى ، چون به دستور او عمل نمودم خداوند به من ثروت فوق العاده ای عنايت كرد كه چهار صد كاروانسرا و دو هزار دكان خريدم و يك دهى خريدارى نمودم كه مال التجاره او در هر سالى نهصد خروار برنج می ‏شد.

و در هر سال ماليات مستغلات من به هفده هزار تومان مى ‏رسيد،

(البته پول آن زمان) و عائله من حدود سيصد نفرند! »

---------------------------

منبع : اسرار معراج - ص 85


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی, بزرگان و علما و دانشمندان

تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
                         

                                                                                                       

       ...و البته این قضاوت فقط در مورد راه رفتن و کفش نا مناسب نیست ،

       همیشه خودمان را جای کسانی قرار بدهیم که به آنها انتقاد داریم ،

       شاید اگر ما هم جای آنها بودیم ، بهتر از این رفتار نمی کردیم...                                       


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : پنجشنبه نهم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
راه دوستی را برگزینیم!

                    

یادمان باشد:

تا راه برای دوستی باز است ، راه دشمنی را طی نکنیم ؛

                           

زیرا گفته اند :

« هزار دوست کم است و یک دشمن بسیار...»


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
او که هیچ خدایی را بنده نبود!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گفت : فلان لات محله را می شناختی؟

گفتم : نامش را شنیده ام ، می شناختم؟ مگر حالا دیگر نیست؟ فوت کرده یا...؟!

گفت : نه ، فوت نکرده ، چطور مگه؟!

گفتم : آخر تو فعل ماضی را بکار بردی و نگفتی « می شناسی؟ » بلکه گفتی « می شناختی؟ » ، من هم فکر کردم او را چیزی شده!

گفت : چیزی شده اما نه آن چیزی از جنس فوت و اینجور چیزها که تو فکر می کنی!

گفتم : خب ، تو بگو ، چه شده؟!              

گفت : آن لات معروف ، هیچ خدایی را بنده نبود ، محله را قرق کرده و آسایش را از خیلی ها سلب کرده بود اما حالا دیگر نه!

گفتم : چطور مگه؟!

گفت : فلان خانم را می شناسی که فلان انجمن خیریه را اداره می کند؟

گفتم : آره ، می شناسم.

گفت : چند وقت پیش این خانم آنقدر به این در و آن در زد تا توانست برای این آدم لات چند فقره وام و یک مجوز برای کاسبی بگیرد و این کار را کرد، از آن تاریخ به بعد آن لات محله چنان عاقل و سر به زیر شده و مشغول کار و کاسبی است که باورت نمی شود ؛ تازه آدم مؤمنی هم شده و اهل روضه و هیأت و اینجور مجالس مذهبی است!

گفتم : خدا این خانم را رو سفید کند که چنین توانسته دست افتاده ای را بگیرد !

و باز گفتم : او یک زن معمولی نیست ، به تعبیر خودمان او یک جوانمرد است...

                                                  سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
یادش از لوح دلم پاک نمی شود..    

            حمید قبادی،بازتاب بروجر    

چند بار از زبانش شنیدم که می گفت:

« مادرم مرا دو بار بزرگ کرده ، یک بار زمانی که مرا به دنیا آورد و یک بار هم زمانی که در جبهه های جنگ مجروح شدم ، از سر تا پا در گچ بودم و مادرم چندین ماه مرا پرستاری می کرد.»

انسان قدر شناسی بود ، یادم می آید زمانی که فرماندهی سپاه شهرمان را بر عهده داشت ، به خاطر ارادتی که به او داشتم ، یک شب او را دعوت کردم تا به خانه مان بیاید و ساعاتی را فارغ از وقت اداری در خدمتش باشیم ، او چندین بار با من تماس گرفت و از من خواست تا مهمانی را ساده بگیرم و من حریف نشدم تا مهمانی را آن جوری که دلم می خواست تدارک ببینم؛

بعد از آن مهمانی هر وقت فراغتی دست می داد ، از آن شب یاد می کرد و چندین بار می گفت :

« آن شب شما برای ما زحمت کشیدید و غذا پختید ، خانواده شما جلوی گرمای اجاق گاز برای ما غذا پخته اند...»

حاج حمید قبادی را می گویم ، همان که سالهای سال در خط مقدم

جبهه ها حساس ترین مأموریتها را انجام می داد ؛

او انسانی عاقل ، شجاع ، دلسوز ، مهربان ، مدیر ، کاردان ، خوش فکر ، متعهد ، پرکار، زیرک ، متواضع ، مؤمن و فداکار بود.

هنوز چند روزی از بازنشستگی اش نگذشته بود که دست تقدیر پایان عمرش در کره خاکی را با یک تصادف رقم زد.

او یک شهید زنده بود ، سراسر بدنش پر از ترکشهای دشمن بود که چون یادگارانی از آن روزگاران سخت بر پیکرش نشسته بودند و تا آخر عمر رفقای او بودند ، رفقایی که با ایجاد درد همیشگی حمید قبادی را بیدار می کردند تا راه را فراموش نکند.

روحش شاد و یادش گرامی باد...

                              سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: ایثارگران

تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
عجب تاجرانی هستیم ما!!

واقعا عجب کاسب هایی هستیم ما ؛

- صداقت را می فروشیم و دروغ را می خریم!

- حلال را می دهیم و حرام را می خریم!

- آرامش را می دهیم و اضطراب را می خریم!

- دوست خوب را از دست می دهیم و دوست بد را به دست می آوریم!

- سلامت و ورزش را می دهیم و اعتیاد را می خریم!

- آبرو را می دهیم و بی آبرویی را می خریم!

          

و دست آخر اینکه خدا را از دست می دهیم و به دنبال شیطان می رویم!

به راستی که عجب کاسب های زیرک و تاجران ماهری هستیم ما !!                                               


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : پنجشنبه دوم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
مکافات عمل را ببین!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

یکی از بستگان نگارنده می گفت :

« روزی با جمعی چند نفره بر سر سفره ی یکی از آشنایان مهمان و مشغول غذا خوردن بودیم؛

از جمله کسانی که در آن جمع حضور داشتند ، یک پدر و پسر بودند؛ این پدر و پسر بر سر موضوعی شروع به مشاجره با یکدیگر نمودند ؛ ناگهان پسر کاسه ی آش داغ را برداشته و محکم به صورت پدر پاشید!

همه ی ما برآشفته شدیم و پسر را مورد سرزنش قرار دادیم اما دیدیم پدر دستمالی را از جیبش در آورد ، صورتش را پاک کرد و خطاب به ما گفت : با او کاری نداشته باشید ، خودم می دانم موضوع از کجا آب می خورد ، در دوران جوانی ، بر سر چنین سفره ای همین رفتار را با مرحوم پدرم انجام داده  و کاسه ی آش داغ را بر صورتش پاشیده بودم ، حالا هم تقصیر کسی نیست و من تاوان آن رفتارم را پس دادم!»

آری :

از مکافات عمل غافل مشو

گندم از گندم بروید جو زجو...

                                          سیدحجت الله موسوی زاده


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی, اعتقادی, حکایت و داستان و خاطره

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
پیام داستان مرغابی ها و لاک پشت!

لاک پشت اگر به حرف مرغابی ها گوش می کرد و به سرزنش و تمسخر مردم اهمیتی نمی داد ، از آن بالا سقوط نمی کرد و به هدف خود که همانا بقاء و زندگی بود می رسید!

حکایت آدمهایی که به سرزنش دیگران اهمیت می دهند و از کنار آن

نمی گذرند نیز مثل آن لاک پشت خواهد بود...

          


برچسب‌ها: حکایت و داستان و خاطره, اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
شهیدی که لقب هیتلر را به او دادند!

                                                            

سال 1344 بود که در خیابان جعفری بروجرد دیده به جهان گشود ؛ پدرش در پلیس بحرین خدمت می کرد ، به همین علت خانواده اش شش سال را در آن کشور زندگی می کردند ، وقتی برای ادامه زندگی به بروجرد آمدند ، پدر برای انجام کاری به بحرین رفت و دیگر برنگشت ، آنجا به علت حمله قلبی فوت کرده بود و محمد رضا که طفلی شیرخواره بود ، از آن زمان طعم یتیمی را چشید.

                                                          

              ( نفر اول ایستاده از سمت راست : شهید با اختیار )

وی در 15 سالگی با عضویت بسیجی به جبهه های نبرد حق علیه باطل اعزام شد و به عنوان فرمانده دسته به انجام وظیفه پرداخت ؛

                                                        

                          ( شهید محمدرضا با اختیار )

او پس از رشادتهای فراوان در تاریخ 1366/2/10 در عملیات نصر4 در منطقه عملیاتی مائوت عراق به شهادت رسید.

شهید از زبان مادرش:                                              

« محمدرضا یک فرشته آسمانی بود ، اخلاق و رفتار بسیار خوبی داشت و یار و یاور من در زندگی بود.

او یک تیم فوتبال برای بچه های ضعیف محل تشکیل داده بود تا با ورزش آنها را با نشاط بار بیاورد و از افتادن آنها در دام انحراف و اعتیاد جلوگیری کند؛                     

محمد رضا بارها لباس ورزشی اعضای تیم فوتبال را با خود به خانه می آورد ، متواضعانه همه را می شست ، روی طناب پهن می کرد و بعد از اینکه خشک می شدند ، به بچه ها تحویل می داد.

پسرم اهل نماز و تقوی بود.»                                                 

          ( از راست به چپ : غلامرضا حسینی،شهید با اختیار ، محمود معظمی)

غلامرضا حسینی همرزم شهید با اختیار

در باره او چنین می گوید :

« محمدرضا با واژه ترس کاملا بیگانه بود ، من فرمانده گروهان بودم و او فرمانده یکی از دسته های من بود ؛ وقتی در عملیات کربلای چهار وی را مأمور کردم تا راه دشمن را از یک جناح سد کند ، با شجاعت کامل آنقدر نارنجک بر روی نیروهای عراقی ریخته بود که هیچیک از آنها نتوانسته بودند از کانالی که در آن بودند بیرون بیایند ، هر کدام هم قصد خروج از کانال را داشتند ، هدف تیر اسلحه کلاشینکف محمدرضا قرار می گرفتند و کشته می شدند.

قبل از عملیات گاهی می دیدیم شهید به یکباره غیب می شد و خبری از او نبود ، وقتی سراغش را می گرفتیبم ، او را در گوشه ای می یافتیم که مشغول راز و نیاز با خدا بود.

شهید با اختیار بسیار شوخ و با نشاط بود، قبل از عملیات به بچه ها

می گفت : از حالا عراقی هارا کشته بدانید!

در برهه ای از عملیات ، بی سیم ما از کار افتاده بود ، با کمال تعجب دیدیم شهید با اختیار به موضع عراقی ها رفت و یک بی سیم از آنها را ربود و با خود آورد و ما توانستیم به وسیله آن بی سیم با نیروهای خودی ارتباط برقرار کنیم .»

----------------------------

 

شهید با اختیار به علت شجاعت و بی باکی در میان دوستان و همرزمان به « هیتلر » لقب یافت ؛ او نیز به شوخی آرم هیتلر را روی کوله پشتی ، کیسه خواب و جیب خشابش طراحی می کرد.                              

شهرت و شجاعت شهید با اختیار به جایی رسیده بود که دشمن برای سرش جایزه تعیین کرده بود.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...

                          گرد آورنده : سیدحجت الله موسوی زاده 


برچسب‌ها: ایثارگران

تاريخ : سه شنبه سی و یکم تیر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
 معنای حقوق بشر اسرائیلی را هم فهمیدیم!!   

 

 


برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |

کی حاضره از آب فاضلاب بنوشه ؟!

لابد می پرسید این چه سؤالیه ؟مگه این پرسیدن داره ؟

خب معلومه که هیچ آدم عاقلی از آب فاضلاب نخواهد نوشید !!

منم همینو میخوام بگم ، اما باور کنید بسیاری از ما آدما به راحتی این کار رو می کنیم !

می دونید چرا یه پزشک حاضر نمیشه از آب جدول و فاضلاب به این راحتی بنوشه ؟

چون از باطن این آب آگاهه ، توی آزمایشگاه ترکیباتش رو دیده ، میدونه که همش آلودگیه ، همش میکروبه ، لذا نمی خوره ؛

اما یه آدم عوام که اصلا از باطن این آب خبر نداره و فقط زلالی ظاهری اونو می بینه ، زود ممکنه ازش ببنوشه تا مثلا رفع تشنگی کنه !

شکی نیست که خداوند برای حفظ بقاء ما و نسلمون ، یک سری نیازها رو در وجودمون قرار داده که همه از روی حکمت و مصلحت بوده و اگه لازم نبود ، این کار رو نمی کرد؛

اما آیا میشه برای رفع این نیازها به هر روش غیر منطقی و مضر روی بیاریم؟

جواب درست اینه : « نه »               

پس چکار باید بکنیم ؟

بهتره ببینیم اونی که این نیازها رو در وجود ما قرار داده ، چه قوانینی را برامون وضع کرده ، از همان قوانین پیروی کنیم تا به سعادت برسیم.

همه میدونیم که  یکی از این نیازها تشنگیه ، یعنی احساس نیاز به نوشیدن آب ، برای کنار اومدن با این نیاز ، سه راه بیشتر نداریم :

1- آنقدر تشنگی رو تحمل کنیم و آب ننوشیم تا بمیریم .

2 - به هر آب آلوده ای رسیدیم ، از اون بنوشیم .

3 - دنبال آب پاکیزه و شفاف بگردیم و از اون بنوشیم.

هر آدم عاقلی راه سوم رو انتخاب می کنه و میگه اگه قرار بود آنقدر تشنگی بکشیم تا بمیریم ، پس خدا چرا این حس و این نیاز رو در ما قرار داده ؟

اگه قرار باشه هر آب کثیفی رو میل کنیم که دوام نمیاریم ؛

 بنا بر این منطقی و عقلانی اینه که آب پاکیزه رو بیابیم و میل کنیم.

اما آیا ما در زندگی روزمره اینجوری عمل می کنیم ؟

آیا به جای پول حلال ، از پولی که خمسش رو ندادیم ، نمی خوریم ؟

آیا به جای معامله ، ربا نمی گیریم ؟

آیا به جای ازدواج ، به روابط نامشروع روی نمیاریم ؟

آیا به جای راست ، دروغ نمیگیم ؟

آیا به جای دوستی ، دشمنی نمی کنیم ؟ 

آیا به جای سخن نیک ، دشنام نمی دهیم؟

اصلا می دونید چرا انسانهای بزرگ گناه نمی کنن ؟

چون مثل اون پزشکی که از باطن آب فاضلاب آگاهه و حاضر نیست ازش بخوره ، اینها هم از باطن گناه آگاهن و گرد گناه نمیرن ، اینها میدونن و می بینن که باطن مال یتیم رو خوردن ، همون خوردن آتیشه !

می دونن که باطن غیبت کردن ، گوشت برادر مرده ی خود رو خوردنه !

می دونن که واقعا بوی گند دهن دروغگو فرشتگان رو آزار میده !

می دونن که رقاصه و آوازه خوان اون دنیا چه وضعی دارن !

می دونن که دزدی از بیت المال و خیانت و فریب چه عواقبی داره !

و...و...و...

لذا اینجور آدما به هیچ وجه حاضر نیستن به گناه نزدیک بشن و به ضرر خودشون کار بکنن و به قول معروف شاخه ی زیر پای خودشونو اره کنن !

به قول سهراب : یادمان باشد ، کاری نکنیم که به قانون زمین بربخورد                   

آره ، درسته ، زمین و جهان قانون داره ، قانونش اطاعت از خداوند و مخالفت نکردن با اونه ، اگه خلاف اطاعت عمل کنیم ، تمام هستی علیه ما خواهند بود ، چون هستی به فرمان خداست.

البته این رو هم باید بدونیم که دولت ، افراد متمکن ، اندیشمندان و... وظیفه دارن با برنامه ریزی صحیح ، زمینه ارتکاب به گناهان رو در جامعه از بین ببرن.

                                  سیدحجت الله موسوی زاده

برچسب‌ها: اخلاقی و اجتماعی

تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |
                     

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت      

 متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را...

                                   ( شهریار )

21 رمضان سالروز تبدیل ارکان خلقت به ماتم سرا ، پیچیده شدن کلام

« فزت ورب الکعبه » در هستی ، خداحافظی بشر با عدالت و شکافته شدن فرق امیرالمؤمنین علیه السلام را به همه دوستان آن حضرت تسلیت عرض می نماییم.

           


برچسب‌ها: معصومین, مناسبتها

تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | | نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده |